صلح حدیبیه
صلح حدیبیه و اعتراض عمر
يكى از نمونههاى بارز دين و ايمان عمر جريان صلح حديبيه است، و آن صلحى است كه در سال ششم هجرت بين پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و مشركين قريش به امضاء رسيد. در آن سال مسلمانان جهت انجام مراسم حج به مكه رفتند ولى مشركين قريش آنان را از ورود به شهر مانع شدند. سرانجام پس از رفت و آمدهاى متعدد با نوشتن قرار داد صلحى غائله خاتمه يافت. يكى از مفاد قرار داد اين بود كه اگر كسى از قريش مسلمان شد و به مدينه گريخت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بايد او را به قريش تسليم كند ولى اگر از مسلمانان كسى به مكه فرار كرد قريش چنين وظيفهاى ندارد. در صحيح مسلم آمده است كه وقتى مسلمانان به اين ماده اعتراض كردند حضرت فرمود: اگر كسى از ما گريخت خدا او را دور كند و اگر كسى (مسلمان شد و) نزد ما آمد خداوند به زودى براى او راه گريزى عنايت مىفرمايد.
در اين ميان عملكرد عمر در صلح حديبيه قابل دقت است:
«عمر نزد رسول خدا صلىاللهعليهوسلم رفت و گفت: يا رسول اللّه آيا ما بر حق و آنان بر باطل نيستند؟ حضرت فرمود: آرى. گفت: آيا كشتههاى ما در بهشت و كشتههاى آنها در جهنم نيستند؟ فرمود: آرى. گفت: پس چرا تن به پستى دهيم (و با آنان بدين نحو صلح كنيم در حاليكه مىتوانيم بجنگيم). فرمود: من رسول خدا هستم و خدا مرا ضايع نمىكند. عمر با خشم از نزد آن حضرت بيرون رفت و در حالى كه نمىتوانست صبر كند نزد ابوبكر رفت و همان كلمات را به او گفت و از ابوبكر نيز همان جواب را شنيد. زهرى مىگويد عمر گفت: من به خاطر آن كارهائى انجام دادم (!) »(۱).
قبل از بررسى روايت مذكور به نكتهاى كه بخارى در هر سه جا با اختلاف نقل كرده توجه مىكنيم و آن اينكه سؤال عمر از رسول خدا مختلف و جواب آن نيز مطابق سؤال بود. آنگاه مىبينيم چون همان سؤالات را از ابوبكر مىپرسد همان جواب را مىشنود حال اين نقل صحيح باشد يا نه، بعض از علماى اهل سنت آن را دليلى بر اعلميت ابوبكر مىدانند. ابن حجر مىگويد:
«... بل هو من أكابر المجتهدين بل هو أعلم الصحابة على الاطلاق...»(۲).
آنگاه اولين دليل خود را جريان فوق نقل مىكند.
ما از عموم منصفين از اهل سنت مىخواهيم كه بگويند كجاى جريان مزبور دليل بر علم و اجتهاد است تا چه رسد بخواهد دليل باشد كه او اعلم اصحاب است؟
اولين سؤالى كه در بررسى روايت مذكور به ذهن مىرسد اين است كه آيا عمر اهل جنگ بود كه خواهان زير بار صلح مذكور نرفتن و جنگ با مشركين بود؟ كسى اين تقاضا را داشته باشد كه بتواند بجنگد و آنگاه كه كار بر مسلمين سخت شد فرار نكرده و رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در ميان دشمنان تنها نگذارد و خود جان سالم به در ببرد. او - چنانچه گذشت - در احد و خيبر و حنين و ذات السلاسل نشان داد كه قدرت مقابله با دشمن را ندارد و در هيچ جنگى نه به كسى ضربهاى زد و نه از كسى ضربهاى خورد. با اين حال ما نمىدانيم كه اصرار او به جنگ، آن هم با آن شرائط به چه دليل بود! ديندارى عمر از برخورد او معلوم مىشود كه وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر كسى نزد ما آمد خداوند براى او راه گريزى فراهم مىكند؛ به جاى قبول كردن و تسليم شدن - كه نشانه ديندارى است - بدان اعتراض كرده آن هم به صورتى كه خشم و غضب او را فرا گرفته و چون پيامبر جواب او را داد نزد ابوبكر رفته و بعد از آن هم كارهائى كرد كه بخارى از نقل آن خود دارى كرد. البته مسلم تفصيل واقعه را ننوشت. شايد مىدانست كه اگر بنويسد بايد بگويد كه عمر چه كرد!
آرى اين است ارزش خوابى كه از رسول خدا جعل كرده و به آن حضرت نسبت دادند. حال ببينيم كه آيا عمر بعد از قول ابو بكر آرام شد يا باز هم در ترديد خود باقى بود:
بخارى و مسلم در مداركى كه گذشت نوشتهاند كه بعد از گفتگوى رسول خدا صلىاللهعليهوسلم و ابو بكر با عمر سوره فتح نازل شد و چون آن را به عمر ارائه دادند آرامش يافت و گفت: آيا اين فتح است؟ پيامبر فرمود: آرى ولى نگفتند كه اين سوره چه مدت بعد از آن گفتگو نازل شد.
مسلم در روايتى ديگر مىنويسد كه سوره فتح هنگام برگشت از حديبيه نازل شد.(۳) يعنى تا وقتى كه آنها در آن مكان بودند عمر همچنان از اين عمل رسول خدا صلىاللهعليهوسلم در غضب بود. آيا ما اين را باور كنيم يا ايمان او را به حرف زدن گاو و گرگ! قضاوت با شما خوانندگان
۱- صحيح بخارى، همان، ص 256؛ و ج 4، ص 125، كتاب الجهاد، باب بعد از باب اثم من عاهد ثمّ غدر؛ وج 6، ص 170، آخرين حديث از تفسير سوره فتح.
۲- الصواعق المحرقة، ص 33، يعنى:... بلكه او از بزرگان مجتهدين بلكه مطلقا او دانشمندترين اصحاب مىباشد
۳- ج 3 صحيح، ص 1413، كتاب الجهاد والسير، باب 34، ح 97