تبليغاتX
سؤالات بي پاسخ از اهل سنت و وهابيت
مجموعه‌ي سؤالات از عقايد پوچ و توخالي اهل سنت ...... فحش نده جواب بده

مسأله فتح ايران به وسيله خليفه دوم مورد گفتگوي بسياري از مردم است و اهل سنت آن را يكي از بزرگترين افتخارات عمر بن خطاب مي‌دانند.

براي بررسي اين مسأله ابتدا بايد تعدادي از آيات و روايات را بررسي كنيم .

خداوند در قرآن مي‌فرمايد : «هَا أَنتُمْ هَؤُلَاء تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَمِنكُم مَّن یَبْخَلُ وَمَن یَبْخَلْ فَإِنَّمَا یَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ وَاللَّهُ الْغَنِیُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاء وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَكُمْ ثُمَّ لَا یَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ » (محمّد 38) «آگاه باشید شما اشخاصی هستید كه دعوت می‌شوید تا در راه خدا انفاق كنید. برخی از شما بخل می‌ورزید. هركس بخل بورزد، به خود بخل كرده و خدا بی نیاز است و شما همه نیازمندید، و هرگاه سرپیچی كنید، خدا گروه دیگری را جای شما می آورد. پس آنان مانند شما نخواهند بود و سخاوتمندانه در راه خدا انفاق می كنند»

در كتب متعددي آمده است كه هنگامي كه رسول الله اين آيه را تلاوت فرمودند، حاضران عرض كردند: ای رسول خدا آنهايي كه اگر ما اعراض كردیم خدا آنان را جانشین ما می كند و آنان مانند ما نخواهند بود، چه كساني هستند ؟ رسول خدا دست بر پاي سلمان فارسی زد و فرمود: او و طایفه‌اش هستند. (سپس اضافه نمود:) اگر دین خدا آویزه ستاره ثریا باشد، حتماً مردانی از فارس به آن خواهند رسید[1].

و باز در حدیثی از پیامبر اسلام صلي الله عليه و‌آله و سلم آمده: « لو کان الایمان معلقا بالثریا لا تناله العرب لنا له رجال من فارس» «اگر ایمان به ستاره ثریا آویخته باشد که عرب به آن دست نیابد هر آینه مردانی از ایران به آن دست می یابند.» (کنز العمال ، ج12 حدیث34129) و مشابه همين حديث در مورد علم و دين آمده است .

همچنين از پیامبر اسلام صلي الله عليه و‌آله و سلم نقل شده است که فرموده: «اعظم الناس نصیبا فی الاسلام اهل الفارس» «نصیب و بهره ایرانیان در اسلام از همه ملتهای دیگر بیشتر است.»  (کنزالعمال ، ج12 ، ص90، حدیث34126)

خداوند در سوره مائده آيه 54 مي فرمايد «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ » «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر كس از شما، از آيين خود بازگردد، خداوند جمعيتى را مى‏آورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند؛ آنها در راه خدا جهاد مى‏كنند، و از سرزنش هيچ ملامتگرى هراسى ندارند. اين، فضل خداست كه به هر كس بخواهد مى‏دهد; و (فضل) خدا وسيع، و خداوند داناست.»

شيخ طبرسي، مفسر نامدار اسلام، در کتاب «مجمع البيان» روايت مي کند که از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم پرسيدند اين آيه در شان چه کساني نازل شده است؟ پيامبر، دست بر شانه سلمان فارسي نهاد و فرمود: هذا و ذووه.

يعني مراد از اين آيه، سلمان و هموطنان او - ايرانيان - هستند. آن گاه فرمود اگر دين (يا علم) ، همچون رشته اي به گردن ستاره ثريا آويخته باشد، مرداني از ايران بدان چنگ خواهند زد.

1.       حال اگر ايرانيان دين خدا را ياري مي كنند و پس از اينكه اعراب اعراض كردند آنها را به دين دعوت مي‌كنند، پس چرا عمربن خطاب ايران را با جنگ فتح كرد و به هيچ وجه از نظر فرهنگي دين را تبليغ نكرد؟ در حالي‌كه ما در تاريخ مي‌خوانيم كه اكثر ايرانيان در مقابل سپاه اسلام مقاومت نكردند، زيرا قبلا از مسيحيان شنيده بودند كه پيامبري در عربستان ظهور خواهد ‌كرد و مژده ظهور او را مي‌دادند، بنابراين وقتي شنيدند كه اين سپاه، سپاه اسلام است به غير از عده‌ي كمي، بقيه مردم از خود مقاومتي نشان ندادند. پس چرا عمر ايران را با سپاه جنگي فتح كرد، چرا مردم را با زبان به دين دعوت نكرد.

2.        آيا غير از اين است كه براي اين بود كه ايرانياني كه دين را ياري خواهند كرد از دين متنفر شوند ؟ مگر جز اين است كه آنان خواهان اين بودند كه ايرانياني كه دين را به اعراب عرضه خواهند كرد  اسلام ويروسي به آنان برسد ؟ ديني را قبول كنند كه ازدرون تهي شده بود، زيرا اسلامي رهبر آن هر كسي بتواند باشد، بلكه هر رهبر فاسق ، فاجر زناكار ، ميمون باز ، شراب خواري واجب الاطاعة است و از مثل يزيد سگ باز و ميمون باز و زنا كار و شراب خور بايد پيروي كرد !!!!!!!!! اين اسلام در واقع با كفر هيچ تفاوتي نمي كند. چون وقتي رهبر يك قوم فاسد و فاسق و فاجر شود مردم و رعيتي كه تحت سلطه اين رهبر هستند به كمتر از كفر راضي نمي‌شوند !!

آري آنان به ايران حمله كردند تا هم ايرانيان را از دين متنفر كنند و هم اينكه ديني كه قبول مي‌كنند ديني باشد كه امثال يزيد و وليد و .... را به عنوان جانشين رسول الله قبول داشته باشند .

ادامه دارد ........

[1]  ابونعیم اصفهانى، تاریخ اصفهان، ج 1، ص 4 ،  متقى هندى/ كنزالعمّال، ج 12، ص 90، ح 34126 / مجمع‏البيان، ج9، ص180/ محمّدبن جریر طبرى، تفسیر طبرى، ج 26، ص 86 / اسماعیل بن كثیر قرشى دمشقى، تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دارالمعرفه، 1412 ق، ج 6، ص 196 / فضل بن حسن طبرسى، مجمع البیان، بیروت، مؤسسة الاعلمى، 1415 ق، ج 9، ص 179.



+ نوشته شده  جمعه یکم آبان 1388ساعت  10:11&توسط عبدالله   | 


شیعه و یهود.....

سالهاست كه به شيعه تهمت مي‌زده‌اند كه پايه‌گذار مذهب شيعه يك يهودي به نام عبدالله سبا بوده است. 

1.       اگر موسس مذهب شيعه عبدالله بن سبا مي باشد پس چرا در كتب شيعه هيچ مدحي از وي نشده بلكه در طعن و لعن او روايت شده است؟ در كتب اهل سنت كه از كعب الاحبار يهودي روايات زيادي نقل شده است و علماء اهل سنت هم در مدح او قلم فرسايي كرده اند حال روي اين اصل پس بايد گفته شود كه اهل سنت منتسب هستند به يهود و كعب الاحبار ؟

2.        آيا مذاهبي كه در زمان پيامبر هيچ اثري از آنها نبوده است مثل اشعري و حنفي و حنبلي و شافعي و مالكي و مذهب جعلي وهابيت كه بعد از قرنها به وجود آمده‌اند مذهب من درآوري و سياسي است يا مذهبي كه بنيان گذار آن رسول خدا مي باشد و پيشواي آن تربيت شده دست آن حضرت است ؟ كدام يك از ياران پيامبر حنفي و يا حنبلي و مالكي و شافعي و يا وهابي بودند. كدام يك از اين افراد كه موسس اين مذاهب بوده‌اند پيامبر يا صحابه و يا تابعين را ديده‌اند. ابوالحسن اشعري كه اهل سنت در اصول از او تبعيت مي كنند در سال 270 هجري به دنيا آمد. او كه نه خودش و نه پدرانش پيامبر و صحابه و حتي تابعين را نديده‌اند اساس مذهب خود را بر چه اساسي گذاشته‌اند؟ آيا آن را از پيامبر گرفته‌اند؟ ولي طبق كتب اهل سنت، شيعيان حضرت علي در زمان پيامبر بوده‌اند و پيامبر موسس تشيع است و در واقع اسلام همان تشيع و تشيع همان اسلام است. (به زودي اين بحث مطرح مي‌شود)

3.       آيا پايه گذار مكتب تشيع يك يهودي بوده است در حاليكه هيچ يك از عقايد و احكام يهوديان وارد مكتب تشيع نشده است، اما مي‌بينيم كه بسياري از عقايد يهود در باب توحيد از طريق امثال ابوهريره و كعب الاحبار وارد كتب معتبر حديثي فقهي اهل سنت شده است؟

عقايدي مثل چشم و گوش و پا و دست داشتن خداوند، يا مكان دار بودن خدا، عدم تأمل و تدبر در احاديث و قبول كردن احاديث بدون هيچ‌گونه تدبر، جلوگيري از تفكر عقلي و بسياري ديگر از عقايد اهل سنت، از اصول مسلم يهود و نصاري است.

آري هنگامي كه عقايدي مانند تثليث[1] و صلب و فدا و جسميت و حلول، توسط پولس[2] وارد دين مسيحيت شد، به دليل اينكه درتضاد با عقل هر عاقلي بود تفكر عقلي را ممنوع كردند.

دقت كنيد كه حلول به معني نزول است، و متأسفانه مي‌بينيم كه مانند همين عقيده، يعني نزول خداوند از آسمان به زمين يكي از عقايد علماي اهل سنت است. يا عقيده به اينكه خداوند اعضا و جوارح و مكان دارد از اصول مسيحيان و يهوديان است كه با متأسفانه اين عقيده خرافي هم در كتب معتبر اهل سنت موج مي‌زند. و چون اين عقايد هم با هيچ عقلي سازگار نيست تفكر عقلي و تأمل در آيات الهي ممنوع شد!! أَفَلاَ تَعْقِلُونَ

غير از اين موارد، كه عقايد يهود و اسرائيليات وارد عقايد اهل سنت شده است در نقل برخي داستان‌هاي تاريخي شباهت عجيبي بين توارت و صحيح بخاري وجود دارد. به عنوان مثال يكي از مواردي كه درتورات بيان شده است، اين است كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) در سه جا دروغ گفت! و عجيب است كه مانند همين داستان در صحيح بخاري ج 6، ذيل تفسير سوره بنى اسرائيل، ذيل آيه «ذرية من حملنا مع نوح» نقل شده است. يعني جناب بخاري، حضرت ابراهيم را متهم به دروغ‌گويي مي‌كند، در حاليكه در قرآن آمده است «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَّبِيّاً»

همچنين در سوره احزاب، آيه 69 مي خوانيم كه خداوند كه نسبت به حضرت موسي عليه السلام مي‌گويد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آَذَوْا مُوسَى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَ كَانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهًا» «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد همانند كسانى نباشيد كه موسى را آزار دادند و خداوند او را از آنچه در حق او مى‏گفتند مبرا ساخت و او نزد خداوند، آبرومند بود»

ولي در صحيح بخاري،‌ ج1، ص73، حديث 340 مي‌خوانيم: حضرت موسي عليه السلام رفت غسل كند و لباس او را سنگ برداشت و فرار كرد تا اينكه حضرت موسي عليه السلام لخت و عريان مادرزاد، در ميان بني اسرائيل حاضر شد و همه تماشا كردند!!!!!

و باز در صحيح بخاري و صحيح مسلم مي خوانيم كه: «وقتي ملك الموت مي آيد نزد حضرت موسي عليه السلام و او تسليم نمي‌شود و آنچنان سيلي محكمي در زير گوش حضرت عزرائيل مي‌زند كه چشمان او از حدقه بيرون مي آيد[3]» !!!!!

اما درباره حضرت موسي عليه السلام در قرآن مي‌خوانيم: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا وَ كَانَ رَسُولًا نَبِيًّا[4]» (سوره مريم/آيه51) حال آيا اين احاديثي كه در فضائل! حضرت موسي در صحيح بخاري آمده است را پيامبر فرموده است؟!؟!

حال ما نمي‌دانيم كه پايه گذار مذهب تشيع، يهودي بوده است يا .... . تعجب است كه اين همه اسرائيليات در اصلي ترين كتب اهل سنت وجود دارد، ولي باز هم شيعيان متهم مي‌شوند به يهودي بودن ..... .



[1]  اعتقاد به خداي سه گانه، اب و ابن و روح القدس.

[2]  پولس يك يهودي بود كه بزرگترين دشمن حضرت عيسي بود، پس از عروج حضرت عيسي به آسمان (يا به قول مسيحيان، پس از شهادت حضرت عيسي) او به ظاهر مسيحيت را پذيرفت ودو كار عمده انجام داد، اول اينكه احكام را از دين حضرت عيسي حذف كرد و دوم اينكه عقايد حقه حضرت عيسي را به طور عجيبي تحريف كرد و سپس آن را در كل جهان ترويج كرد. به همين وجه است كه مي‌بينيم دين حضرت عيسي كه براي مخالفت با دين تحريف شده بني اسرائيل يعني يهوديت، نازل شده بود به يكي از مدافعين بلكه خدمت گذاران اصلي يهود تبديل شد.

[3]  صحيح بخاري، ج2، ص92 - صحيح مسلم، ج7، ص100

[4]  كه او پيامبر مُخلَص بوده است و مُخلَص فراتر از مُخلِص است. مُخلِص كسي است كه عمل خودش را خالص براي خدا انجام مي دهد، ولي مُخلَص كسي است كه عمل خالصش را هم براي خدا انجام دهد.



+ نوشته شده  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت  4:47&توسط عبدالله   | 


سخنی پیرامون ابوهریره .....

ابوهريره نزد علما و بزرگان اهل سنت به عنوان راوية الاسلام شناخته شده است و بسياري از احكام و احاديث صحيحي كه اهل سنت به آن متمسك مي‌شوند از ابوهريره رسيده است. او كسي است كه در اواخر سال هفتم هجري ايمان آورده است، و همراهي او با پيامبر بيش از سه سال نبوده است[1]. بخاري در صحيح خود نقل مي‌كند كه ابوهريره گفت: من از پيامبر خدا دو ظرف را نگه داشته‌ام يكي را پخش كردم و اگر ديگري را پخش مي‌كردم اين گلو را مي‌بريدند[2].

1.       به راستي چرا وقتي يك صحابي حديث پيامبر را نقل مي‌كند بايد او را بكشند؟ مگر احاديث پيامبر غير از وحي چيز ديگري بود؟ «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى» «آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست» پس چرا ابوهريره برخي از  احاديث پيامبر را نقل نمي‌كرد؟ آيا اين احاديث با سيره خلفا مخالفت داشت؟ راستي چقدر شباهت وجود دارد بين منع نقل حديث توسط عمر بن خطاب و نگفتن حديث توسط ابوهريره .....

2.    آيا او جزو كساني نمي‌شود كه خداوند آنان را لعنت كرده است؟ زيرا خداوند مي‌فرمايد «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى‏ مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ (بقره/159)» «كسانى كه دلايل روشن، و وسيله هدايتى را كه نازل كرده‏ايم، بعد از آنكه در كتاب براى مردم بيان نموديم، كتمان كنند، خدا آنها را لعنت مى‏كند و همه لعن‏كنندگان نيز، آنها را لعن مى‏كنند» آري خداوند آنان را كه كتمان حق مي‌كنند لعنت كرده است.

3.       راستي چگونه است كه ابوهريره كه كمتر از سه سال پيامبر را ديده است بيش از 5000 حديث از او نقل مي‌كند ولي از حضرت علي عليه السلام كه از ابتداي كودكي با رسول الله بوده است و در تمامي احوال،‌ جنگ و صلح و .... با پيامبر بوده است تنها 500 حديث نقل شده است؟ آيا كسي كه كمتر از يك بيستم عمر رسول الله با ايشان بوده است بيش از ده برابر كسي كه بيش از نيمي از عمر رسول الله با پيامبر بوده است حديث نقل مي‌كند،‌ و تمامي احاديث او هم صحيح است؟؟

آري باب علم پيامبر را رها كردند و به امثال ابوهريره روي آوردند تا گرفتار تجسيم و تشبيه و .... شوند.



[1]  صحيح بخاري 4/175، باب علامات النبوة

[2]  صحيح بخاري 1/38 باب حفظ العلم



+ نوشته شده  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت  16:4&توسط عبدالله   | 


سیره ی پیامبر در صحیح بخاری

حديث اول : در صحيح بخاري نقل شده است كه معاذ بن هشام گفت : پدرم از قتاده و او از نس بن مالک روايت کرده که پيامبر در يک ساعت از شب يا روز بر زنهايش که عددشان يازده بود ، ميگذشت و با همه همبستر مي‌شد !!! راوي گويد : به انس گقتم : مگر اينقدر توان دارد ؟ گفت : صحبت ما در اين بود که او نيروي سي نفر مرد را داراست[1] !!!!

1. به راستي انس بن مالك از کجا فهميد که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در يک روز بر همسرانشان وارد مي‌شوند ؟ آيا پيامبر به او گفته است يا خودش ديده ؟!! (العياذ بالله) و او از کجا فهميد که رسول خدا نيروس سي مرد را دارد ؟!!! (العياذ بالله ثم العياذ بالله)

2. آيا اگر اين سخن را يكي از شيعيان به يكي از علماي اهل سنت نسبت دهد، او را كافر نمي‌دانيد؟؟ چگونه است كه سخناني را كه آدمي شرم مي‌كند از اينكه آن را به يهود و نصاراي نسبت دهد به خاتم الانبيا نسبت مي‌دهيد؟

حديث دوم: عايشه گويد : پيامبر بر من وارد شد در حاليکه دو کنيز نزد من نشسته بودند و مشغول خواندن ترانه اي هيجان انگيز بودند؛پس او بر رختخواب دراز کشيد و رويش را برگرداند. ناگهان ابوبکر وارد شد، بر من عصباني شد و گفت : تنبور شيطان را کنار رسول الله آورده‌اي؟ پيامبر به او گفت : رهايشان کن !! وقتي او متوجه نبود، به آن دو کنيز اشاره کردم که بيرون روند و آنها بيرون رفتند[2].

حديث سوم: در صحيح بخاري آمده است كه پيامبر گاهي در نماز سهو و اشتباه مي نمود و گاهي در ركعات نماز كم و زياد مي‌كرد و گاهي نيز اصلا نماز چهار ركعتي را دو ركعت مي‌خواند و خود آن حضرت متوجه اشتباهش نمي‌گرديد بلكه مأمورين تذكر مي‌دادند و آن حضرت آن زياده را جبران مي‌نمود[3]!!

شرممان آمد كه احاديث بيشتري را در اين باب ذكر كنيم.

3. منصفانه قضاوت كنيد، آيا اين پيامبري كه بخاري معرفي كرده است همان است كه خداوند در مورد او مي‌فرمايد «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» «مسلما براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود»؟؟

4. آيا با وجود اين‌گونه افسانه‌ها، باز هم رسول الله؛ همان پيامبري است كه خداوند مي‌فرمايد «وَإِنَّكَ لَعَلَى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ» «به راستي كه دارنده اخلاق عظيم تو هستي» ؟؟

آيا پيامبر از يك مؤمن هم پايين تراست؟ ما در مورد مؤمنان در قرآن مي‌خوانيم‌«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» «مؤمنان رستگار شدند * آنها كه در نمازشان خشوع دارند * و آنها كه از لغو و بيهودگى روى‏گردانند» حال چگونه است كه مؤمنان در نماز خود خشوع دارند (و حداقل اين است كه تعداد ركعات نماز را كم و زياد نمي‌كنند) و از لغو مي‌پرهيزند، اما رسول گرامي اسلام كه خود الگوي همه انسان‌هاست و خود مفسر و مبين اين احكام است، آنها را رعايت نمي‌كند؟ كدام يك از علماي اهل سنت حاضر است كه اين نسبت‌ها به او گفته شود؟؟؟



[1] صحيح بخاري - کتاب الغسل - باب 12 ( اذا جامع ثم عاد

[2] صحيح بخاري کتاب العيدين باب 2 (الحربا و الدرق يوم العيد)، نيز مراجعه كنيد به صحيح بخاري جلد 2 كتاب العيدين باب سنه العيدين لاهل السلام و در مجلدات ديگر صحيح بخاري هم آمده است و کتاب الجهاد باب 81 (الدرق )

[3] صحيح بخاري كتاب الصلوه باب تشبيك الاصابع في المسجد ،‌ صحيح مسلم جلد 2 باب السهو في الصلاه و السجود له ، موطا مالك ج 1 ص88 ،‌سنن نسائي 3/24 و ....



+ نوشته شده  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت  17:48&توسط عبدالله   | 


قسمت آخر .....

حديث دهم: «خداوند عزوجل عرش را پر كرده بطورى كه عرش به مقدار چهار انگشت خدا ، از خدا بزرگتر است![1]»

1. اگر خداوند روي عرش باشد پس ديگر روي زمين نيست در حاليكه «وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» «مشرق و مغرب، از آن خداست و به هر سو رو كنيد، خدا آنجاست» (بقره 115) حال اگر خداوند همه جا هست پس چگونه روي عرش قرار گرفته است؟ و اگر روي عرش نشسته است پس چگونه همه جاهست؟

2. آيا خداوند كه روي يك مكاني نشسته است از ازل و هميشه روي اين مكان بوده است؟

اگر هميشه روي اين مكان بوده است بايد آن مكان نيز ازلي بوده باشد(پس دو موجود ازلي داريم!؟) و اگر آن مكان محدود باشد بايد خدا نيز محدود باشد و اگر نامحدود باشد بايد ما هم آن را ببينيم و آسمانها و زمين و همه آنچه كه آفريده شده بايد در آن مكانِ نامحدود باشد.

3. در هر صورت اگر خداوند مكان داشته باشد، مكان قبل از خدا خلق شده است و خالق اين مكان خداوند نيست؟ (نعوذ بالله) اگر خداوند بعد از اينكه عرش را خلق كرد روي آن نشست! پس قبل از آن كجا بود؟؟ زيرا خداوندي كه محدود باشد نيازمند مكان است.

4. هر محدودي يك محدود كننده دارد، اگر همه مخلوقات محدود هستند محدود كننده آنها خداست و حال اگر خداوند هم محدود است پس چه كسي او را محدود كرده است؟ و اين خدايي كه ديگري او را محدود كرده ديگر خدا و خالق نيست بلكه مخلوق است.

5. حال اين خداوندي كه هم نيازمند اعضا و جوارح است و هم نيازمند مكان است همان خدايي كه در قرآن معرفي شده است : «وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ» «بدانيد خداوند، بى‏نياز و شايسته ستايش است»؟

6. آيا احاديثي كه در صحيحين آمده است مانند آيات قرآن است كه آنها را بايد بي هيچ چون چرايي بپذيريم؟ و آيا آيات قرآن را هم بدون توجه و تأمل بايد قبول كنيم؟ در حاليكه خداوند مي‌فرمايد «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى‏ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (محمد/24)» «آيا آنها در قرآن تدبر نمى‏كنند، يا بر دلهايشان قفل نهاده شده است؟»

به گفته علماي اهل سنت آياتي كه به ظاهر براي خداوند اثبات دست و پا و چشم و ... مي‌كنند را بي هيچ تأمل و تدبري بايد قبول كرد، در اين صورت برخي آيات با هم تناقض خواهند داشت؛ زيرا در يك آيه مي‌خوانيم «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ * إِلَى‏ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ» (قيامة 22و23) «در آن روز صورتهايى شاداب و مسرور است، * و به پروردگارش مى‏نگرد» و آيه‌اي ديگر خداوند مي‌فرمايد «لَاتُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ (انعام/103)» «چشمها او را نمى‏بينند ولى او همه چشمها را مى‏بيند و او بخشنده و آگاه به همه چيز است.»

7. حال آيا اين آيات واقعا متناقض يكديگر هستند؟ يا اينكه بايد با تأمل راز آنها را دريافت، زيرا خداوند مي‌فرمايد «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً (نسا/82)» «آيا درباره قرآن نمى‏انديشند؟ اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتند.»

پس تدبر در آيات قرآن لازم است و اگر هم نمي‌توانيم (يا نمي‌خواهيم) در آيات قرآن تدبر كنيم بايد دست به دامان اهل بيت عصمت و طهارت شويم، همان‌ها كه رسول خدا درباره آنان فرمود «انّي تاركٌ فيكُمُ الثَّقَلين كِتابَ الله وَ عِترَتي اَهل بَيتي ما اِن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا اَبَدا وَ لَن يَفتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوض» «همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها ميگذارم ،كتاب خدا و اهل بيت من و هر كس به آن دو تمسك بجويد هرگز هلاك نمي‌شود، اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا اينكه در كنار حوض(كوثر)بر من وارد شوند»

خداوند احد و واحد است، واحد به اين معناست كه خدا دوتا نيست و احد به اين معناست كه اين يك خدا يگانه هست و جزء جزء و داراي تركيب نيست.

8. آيا اين خدايي كه مسلم و بخاري او را معرفي كرده‌اند و براي او اعضا و جوارح و تركيب قائل شده‌اند همان خداي احد و يگانه و بدون تركيب است؟ ما حرف بخاري را قبول كنيم يا حرف خدا را؟

آري حال ببينيم اهل بيت پيامبر خدا را چگونه وصف كرده‌اند:

صفوان بن يحيي مي‏گويد كه أبو قرّة محدّث از من خواست كه از إمام رضا عليه‏السلام برايش اجازه بگيرم. چون حضرتش به او اجازه فرمودند سؤالاتي از حلال و حرام و احكام نمود تا آنكه از توحيد پرسيد و گفت: برايمان روايت شده كه خدا ديدن خود و سخن گفتن با خود را بين دو پيامبر تقسيم كرد. كلام و صحبت را به موسي عليه‏السلام و ديدن را به محمّد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله عطا كرد[2].

إمام رضا عليه‏السلام فرمود: پس چه كسي از جانب خدا براي جنّ و انس خبر آورد كه«لا تُدْرِكُهُ الاَْبْصارُ» و «ولا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْما» و«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ» ؟ آيا او محمّد (صلي الله عليه وآله وسلم) نبود؟ گفت: آري. فرمود: چگونه مي‏شود كه مردي به مردم بگويد كه من از جانب خدا آمدم و آن‏ها را به امر خدا به سوي خدا بخواند و بگويد كه: «لا تُدْرِكُهُ الاَْبْصارُ» و «ولا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْما» و «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ» آنگاه بگويد كه من او را ديدم و به او احاطه علمي پيدا كردم و او به صورت بشر است؟ آيا حيا نمي‏كنيد؟ بي‏دين‏ها هم نتوانستند به او اين‏گونه إشكال كنند كه از جانب خدا چيزي مي‏آورد آنگاه خلاف آن را مي‏گويد. أبو قرّه گفت: در قرآن آمده است«وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى» «و بار ديگر نيز او را مشاهده كرد» إمام رضا عليه‏السلام فرمود: دنباله اين آيه معلوم مي‏كند كه چه ديد. مي‏فرمايد«مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى» «قلب او آنچه را كه چشمش ديد دروغ نگفت» سپس بيان مي‏كند كه آن حضرت چه ديد. مي‏فرمايد«لَقَدْ رَأَى‏ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى» آيات خدا غير خداست و خداوند مي‏فرمايد«ولا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْما» وقتي چشم بتواند او را ببيند به او احاطه علمي و معرفت پيدا كرده است.

أبو قرّه گفت: پس تو روايات را تكذيب مي‏كني؟امام رضا عليه‏السّلام فرمود: وقتي روايات، مخالف قرآن باشد آن را تكذيب مي‏كنم. آنچه مسلمانان بر آن اتفاق دارند اين است كه احاطه علمي به خدا ممكن نيست و هيچ چشمي او را درك نمي‏كند و چيزي شبيه او نيست.

همچنين از اهل بيت پيامبر در مورد عرش الهي احاديث بسيار زيادي بيان شده است كه «قَلبُ المؤمِن عَرشُ اللهِ الاَعْظَم» درواقع عرش الهي مكاني نيست تا خداوند روي آن بنشيند! بلكه دل و جان مؤمنين عرش الهي است كه به غير از خدا چيزي در آن راه ندارد. آري نتيجه دور شدن از مكتب اهل بيت اين است كه خداوندي كه توسط امثال كعب الاحبار معرفي مي‌شود خدايي باشد كه داراي اعضا و جوارح و نيازمند به مكان و دست و پا باشد.

و همه اينها نتيجه تدبر نكردن در قرآن است، آري طبق بياناتي كه علماي اهل سنت بيان كرده‌اند در مفاهيم قرآن نبايد تدبر كرد و آنها را بدون تفكر و تأمل بايد قبول كرد.

9. اگر طبق آيه «بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ» و «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» عقيده داريد كه خداوند دست دارد پس طبق چند آيه ديگر خداوند جاهل است. (العياذ بالله) زيرا خداوند در آياتي مي‌فرمايد «وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ» «و آهن را نازل كرديم كه در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است، تا خداوند بداند چه كسى او و رسولانش را يارى مى‏كند» (حديد 25) و يا در سوره آل عمران مي‌خوانيم «وَلِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ» «تا خدا، بداند افرادى را كه ايمان آورده‏اند، و خداوند از ميان شما، شاهدانى بگيرد» و نيز در سوره آل عمران مي‌خوانيم «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ وَيَعْلَمَ الصَّابِرِينَ (آل عمران آيه 140و142)» و آيا به نظر شما خداوند جاهل است؟

البته روايات در اين باب بسيار زياد است كه ما قصد نداريم بيشتر متعرض آنها شويم، همين تعداد براي آشكار شدن حق كافي است.



[1] فردوس الاخبار ديلمى : ج 1 ص 219

[2] سنن ترمذي، ج 5، ص 368، كتاب تفسير القرآن، باب 53، ومن سورة والنجم، ح 3278



+ نوشته شده  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت  19:7&توسط عبدالله   | 


حديث نهم: رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايد «چون قيامت برپا شد مؤمنين دنبال كسي مي‏روند كه از آنها شفاعت كند. ابتدا نزد حضرت آدم عليه‏السلام رفته و از او تقاضا مي‏كنند. او گناه خويش را يادآوري كرده و عذر مي‏خواهد و مي‏گويد به نزد نوح عليه‏السلام برويد آنها نزد حضرت نوح عليه‏السلام مي‏روند و همان تقاضا را از او مي‏نمايند او آنها را به إبراهيم عليه‏السلام ارجاع مي‏دهد و آن حضرت به موسي و او به عيسي عليهماالسلام (و هر كدام ـ غير از حضرت عيسي عليه‏السلام ـ گناهان خود را مانع شفاعت مي‏دانند!) تا آنكه نزد پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم مي‏روند. آن حضرت نزد خدا رفته و از او اجازه مي‏گيرد و چون او را ديد به سجده مي‏افتد كه من از پروردگارم در منزلش اجازه مي‏گيرم و به من اجازه داده مي‏شود و چون او را ديدم به سجده مي‏افتم (معلوم مي‏شود كه تا آن موقع خدا را نديده بود علّت آن معلوم است زيرا خداي صحيحين در خانه‏اش بود و بيرون نيامده بود تا بتوان او را ديد!) سرانجام به من اجازه داده مي‏شود كه عدّه‏اي را شفاعت كنم. من خارج مي‏شوم (از خانه‌اي كه خدا در آن بود) و آناني را كه برايشان اجازه شفاعت گرفتم از جهنّم بيرون آورده وارد بهشت مي‏كنم سپس برمي‏گردم و از پروردگارم در خانه‏اش اجازه مي‏گيرم و اين داخل خانه خدا و خارج شدن از آن سه بار انجام مي‏شود و در هر بار عدّه‏اي را شفاعت مي‏كند[1]

1.       مؤمنين چرا ابتدا نزد پيامبر خودشان نرفته و در خانه ديگران را كوبيدند؟ آنهم از ابتدا در خانه آدم أبو البشر عليه‏السلام كه از انبياء اولو العزم نبود؟ و چرا او و ساير انبيا ـ كه مي‏دانستند اينان از مؤمنين و از پيروان پيامبر آخر الزمانند ـ آنان را به پيامبر خودشان ارجاع ندادند؟

2.       آيا رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به اندازه بنده گناهكاري كه بي‏توبه از دنيا رفت، نزد خدا ارزش ندارد كه خدا به او نزديك شود؟ چنانچه به آن بنده نزديك شد و با او نجوي كرد. چرا آن گناهكار سرجايش باشد و خدا به او نزديك شود ولي رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بايد سه بار مسافتي را طي كند تا درِ خانه خدا برود!! و اجازه بگيرد و مدّتي نيز معطل شود! و...

3.       اگر همه گناهكاران با شفاعت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از جهنّم آزاد مي‏شوند ديگر نجوي خدا با بندگان گناهكار و آمرزش آنان، بي‏آنكه كسي واسطه شده و شفاعت كند، چه معنائي مي‏تواند داشته باشد؟



[1]  صحيح بخاري، ج 6، ص 21 و 22، ابتدي تفسير سوره بقره و مشابه آن در ج 8، ص 145، كتاب الدعوات، باب صفة الجنّة والنار، و ج 9، ص 149 و 161 كتاب التوحيد، باب وكان عرشه علي الماء



+ نوشته شده  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت  7:44&توسط عبدالله   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

شبی در محفـلی ذکر عـلی بـود / شنيدم عـارفی فرزانـه  فرمـود

اگر دست علی دست خـدا نيسـت / چرا دست دگر مشکل گشا نيسـت

اگر دوزخ به زير پوسـت  داری / نسوزی گر علی را دوسـت داری

اگر مهر علی در سينه ات نيسـت /  بسوزی گر هزاران پوسـت داری

علی سر حلقه اهـل يقيـن اسـت / وصیّ و هادی دين مبيـن  اسـت

به محشـر زآتـش قهـر  الـهی / ولای او به دل حصن حصين است

هر آنکس عاشق کوی عـلی شـد / دلـش آيينـه روی عـلی شــد

به محشر ديده هرکس به  سويـي / مرا چشمان و دل سوی علی  شـد

عبـادت بی تـولای عـلی هـيچ / نوای عشق بی نـای عـلی هـيچ

اگر عمر دو صد نوحت  ببخشنـد / تمام عمـر منهـای عـلی  هـيچ

به سر دارم ز مولا سايـه عشـق / علی آن مقتـدای و مايـه عشـق

به عشق شيرحق داده به ما  شيـر / به دامـان محبـت مـادر عشـق

 

 «يا حُذيفه اِنَّ حجَّةَ الله عَليكم بَعدي عَلي‌ُّبنُ‌ابي‌طالبٍ، الكُفر به كُفرٌٌ بالله وَ الشِركُ به شِركٌ بالله وَ الشَكُ فيه شَكٌ بالله وَ الاِلحادُ فيه ِالحادٌ بالله وَ الِانكارُ له انكارٌ لله و الايمانُ بِه ايمانٌ بالله لِأَنَّه اَخو رسولِ الله وَ وَصيُّهُ و امام اُمَّتِه وَ مَولاهُم وَ هُو حَبل اللهِ المَتين و عُروةُ الوُثقي الَّتي لَاانفِصامَ لَها وَ سَيُهلَكُ فيهِ اِثنان وَ لا ذنبَ لَه، مُحبٌّ غالٍ وَ مُقَصِّرٌ قالٍ؛ يا حذيفه لا تُفارقَنَّ عَليًّا فَتُفارقَني و لا تُخالِفَنَّ عَليًّا فَتُخالِفَني اِنَّ عَليًّا مِنّي وَ اَناَ مِنهُ مَن اَسخَطَهُ فَقَد اَسخَطَني وَ مَن اَرضاهُ فَقَد اَرضاني»

«اي حذيفه، پس از من، علي بن ابي طالب، حجت خدا بر شماست. كفر ورزيدن به او كفر به خدا، و شرك به او شرك به خدا، ترديد كردن در او ترديد در خدا، كج انديشي درباره او كج انديشي درباره خدا، انكار نمودن او انكار نمودن خدا و ايمان آوردن به او ايمان‌ آوردن به خداست. زيرا او برادر رسول خدا و وصي او و پيشواي امت و مولاي آنان است، و اوست ريسمان محكم خدا و استوارترين دستگيره‌اش كه هرگز گسسته نخواهد شد. به زودي دو كس در مورد او هلاك مي‌شوند و گناهش بر عهده علي نيست؛ كساني كه در دوستي خود افراط كنند و كساني كه با وي دشمني ورزند. اي حذيفه هرگز از علي جدا مشو كه از من جدا خواهي شد، و هرگز با علي مخالفت مكن كه با من مخالفت خواهي كرد، علي از من است و من از او هستم. هر كس او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده و هر كس او را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است»

 

« اي علي، تو صاحب حوض و پرچم مني و به وعده‌هايم تحقق مي‌بخشي، و حبيب قلب من و وارث دانش مني، تو به ارث برنده ميراث پيامبراني، و امين خدا در زمين و حجت خدا بر خلق او هستي . تو ركن ايمانو چراغ تاريكي و مناره هدايت، تو نشانه بلند دينداراني، هر كس از تو پيروي كند رهايي مي‌يابد و هر كس از تو تخلف كند هلاك مي‌شود. تويي آن راه آشكار و تويي آن صراط مستقيم، و تويي رهبر سفيد رويان و تويي پيشواي دين، و تويي مولاي هر كسي كه من مولاي اويم، و من مولاي هر مرد و زن با ايماني هستم. جز كسي كه ولادتش پاك باشد تو را دوست نمي‌دارد و جز كسي كه ولادتش ناپاك باشد تو را دشمن نمي‌دارد. مرا به آسمان بالا نبردند و پروردگارم با من سخن نگفت مگر اين كه به من فرمود، اي محمد سلام مرا به علي برسان و به او بگو كه وي پيشواي دوستان من و نور اهل اطاعت من است. اي علي اين كرامت و بزرگواري براي تو گوارا باد»

 

ز ليلايي شنيدم يا علي گفت              به مجنوني رسيدم يا علي گفت

مگر اين وادي دارالجنون است            که هر ديوانه ديدم يا علي گفت

نسيمي غنچه اي را باز مي کرد          به گوش غنچه نم نم يا علي گفت

چمن با ريزش باران رحمت                  دعا مي کرد و او هم يا علي گفت

يقين پروردگار  افرينش                      به موجودات عالم يا علي گفت

خمير خاک ادم چون سرشتند          چو بر مي خواست ادم يا علي گفت

عصا در دست موسي اژدها شد        کليم آنجا  مسلم يا علي گفت

مسيحا دم از اعجاز  ميزد                 ز بس بي چاره مريم يا علي گفت

نزول وحي منزل شد به طه               ملک در وقت رفتن يا علي گفت

محمد در شب معراج  بر خواست       به قصد  قرب اعظم يا علي گفت

علی در کعبه بر دوش پیامبر              قدم بنهاد و آن دم يا علي گفت

مگر خيبر ز جايش کنده مي شد        يقين آنجا علي هم يا علي گفت

علي را ضربتي کاري نمي شد          گمانم ابن ملجم يا علي گفت

دلا بايد كه هردم يا ياعلي گفت         نه هردم بل دمادم يا علي گفت

میلاد یگانه مولود کعبه را به همه دوستداران آن حضرت تبریک عرض می کنم ......

 التماس دعا.........



+ نوشته شده  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت  13:0&توسط عبدالله   | 


ادامه بحث توحید در صحیح مسلم و بخاری ......

حديث پنجم: «پرودگار ما هر شب، يك سوم به آخر شب مانده، به آسمان دنيا مي‏آيد و مي‏گويد: كيست مرا بخواند تا او را اجابت كنم؟ كيست كه از من بخواهد تا به او عطا كنم؟ كيست كه از من آمرزش بطلبد تا او را بيامرزم[1]»

1.       گويا أبوهريره و بخاري نمي‏دانستند كه زمين كروي است و هميشه قسمتي از زمين، ثلث آخر شب است، پس آيا خداوند هميشه روي زمين است؟ پس چه زماني (به قول علماي اهل سنت) روي عرش خود مي‌نشيند؟

2.       همچنين قرآن مي‌فرمايد «و کان الله بکل شيء محيطا» (نساء/16) يعني خداوند به همه چيز محيط است نه محاط، که ديده شود يا داخل چيزي باشد، يعني خدا نياز به مکان ندارد خداوند همه جا هست «هو معکم اينما کنتم» (حديد/4)، به ديگر سخن اگر بگوئيم خداوند در آسمان يا در زمين است يعني در جاهاي ديگر نيست. حال آيا باز هم مي‌توان گفت كه همه احاديث صحيح بخاري صحيح است؟ آيا اين كتاب با تناقضاتي كه با قرآن دارد باز هم پس از قرآن صحيح‌ترين كتاب است؟؟

3.       اگر خداوند در عرش باشد يا در زمين و يا در جاي ديگر و محتاج به مکان باشد قبل از خلقت مکان و عرش کجا بوده و اگر نياز به مکان ندارد که قرآن مي‌گويد ندارد، گفتن اينکه خدا در فلان مکان است خلاف قرآن و عقل است.

حديث ششم: از رسول اكرم سؤال شد «پروردگارمان قبل از آنكه مخلوقاتش را بيافريند كجا بود؟ (رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله) فرمود: در «عماء» بود زير و بالايش هوا بود و مخلوقي نبود. عرش او بر آب بود[2]»

بايد بيان شود كه «عماء» به معني «ابر» است، پس ابر بوده است، اين يك مخلوق؛ دوم اينكه در زيرش هوا و در بالايش هوا بود. پس «هوا» هم بود. اين، دو مخلوق. (ابر و هوا)؛ سوم اينكه عرش او بر آب بود. پس هم عرش بود و هم آب. اين چهار مخلوق. (ابر، هوا، عرش و آب)

4.       آيا اين چهار موجود كه در حديث آمده را خدا نيافريد؟ مگر راوي نپرسيد خدا قبل از آفرينش كجا بود؟ وقتي هم ابر بود و هم هوا و هم عرش و هم آب، چگونه مي‏توان گفت كه پاسخ، مربوط به قبل از آفرينش است؟

حديث هفتم: أبو هريرة از رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله احاديثي نقل كرده است از جمله آنكه حضرت فرمود: خداي عزّوجلّ آدم را بر صورت خودش آفريد طولش 60 ذراع بود!![3]

5.       آيا طول خدا 60 ذراع بود؟؟ آيا خالق از مخلوق خود كوچك تر است ؟ مگر نه اين است كه كوچكترين كوهها هم از 60 ذراع بيشتر است، حال چه رسد به زمين و آسمان و .... ، حال آيا خداوند از همه اين مخلوقات كوچكتر است؟«سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى‏ عَمَّا يَصِفُونَ»

6.       اگر خداوند اينگونه است كه توصيف شده و چشم و گوش و دست و پا و ... دارد، داراي مكان و زمان و تغيير و تحول و بعد و .... هست، آيا اين خداي نيازمند هميشه و در همه جا حضور دارد؟ اگر خداوند برخي شبها روي كره زمين مي‌آيد پس معلوم مي‌شود در آسمان نيست و اگر بر روي عرش مي‌نشيند پس معلوم مي‌شود در زمين حضور ندارد، حال آيا اين خدا همان خدايي است كه از رگ گردن به هر انساني نزديك تر است؟؟ «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» ‌آيا اين خدا با همه طول و عرض و چشم و دست و پا و ..... از رگ گردن به هر انساني نزديك تر است؟؟

حديث هشتم: مردي از ابن عمر درباره نجوي پرسيد. گفت: از رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله شنيدم كه مي‏گفت: همانا خداوند به مؤمن نزديك مي‏شود و كَنَف خود را بر او مي‏نهد و او را مي‏پوشاند و مي‏گويد: آيا فلان گناه را به ياد مي‏آوري؟ ـ و اين را دو بار مي‏پرسد ـ (و در هر دوبار) مي‏گويد: آري، اي پروردگار من. تا آنكه به همه گناهان اعتراف مي‏كند و خود را در هلاكت مي‏بيند. خدا به او مي‏گويد: من در دنيا آن را پوشاندم و امروز ترا مي‏آمرزم»

7.       اينكه خدا به بنده‏اش نزديك مي‏شود چه معني دارد؟ مگر او از بندگان دور است كه بخواهد به آنها نزديك شود؟ مگر خود نفرموده است: «وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»[4]؟

8.       اگر خدا بخواهد رحمت خود را شامل بنده‏اي كند آيا بايد او به بنده نزديك شود يا بنده به او ؟ نزديك شدن بنده به خدا معنايش روشن است و آن اينكه بنده بايد با اعمال صالح و توبه و بازگشت از بديها خود را به پروردگارش نزديك كند از نظر تقرب روحي و نه از نظر مكان، ولي نزديك شدن خدا به بنده معنائي ندارد؟

9.       نجوي خدا با بنده چه معنائي دارد؟ آيا اگر خدا بخواهد با بنده‏ي صحبت كند كه كسي آن را نشنود نياز به نجوي دارد؟ (معني نجوي، سخن درگوشي است). مگر وحي خدا به پيامبران كه در ميان مردم انجام مي‏شد كسي آن را مي‏شنيد؟ آيا در نصّ روشني (قرآن يا حديث) آمده است كه خداوند با پيامبري از پيامبران خود نجوي كرده باشد تا چه رسد با بنده گناهكاري؟

10.   مگر خداوند خود نفرموده است: «شايسته انسان نيست كه خدا با او تكلّم كند مگر آنكه به او وحي نمايد يا از پشت پرده باشد يا رسولي (مثل جبرئيل) بري او بفرستد...»[5] حال چگونه است كه خداوند بدون هيچ كدام از اين واسطه‌ها با بندگانش صحبت مي‌كند، آيا اين احاديث به طور صريح با قرآن مخالفت ندارد؟

11.   اگر انسانِ گناهكار، با توبه از دنيار رفت كه آمرزيده است، و اگر توبه نكرد بايد به كيفر اعمالش برسد. اگر قرار باشد گناهكاري كه توبه نكرد و مرد، به افتخار نجوي خدا در قيامت نائل شود، خوب است كه همه گناهكار بميرند و توبه نكنند! (لابد اين نجوي با تك‏تك گناهكاران به طور جداگانه انجام مي‏شود! خوشا به حالشان!)

ادامه دارد .....

[1]  صحيح بخاري، ج 2، ص 66، باب التهجّد في اللّيل، باب الدعاء والصلاة من آخر الليل، وج 8، ص 88، كتاب الدعوات، باب الدعاء نصف الليل، وج 9، ص 175، كتاب التوحيد، باب قول اللّه تعالي: يريدون ان يبدّلوا كلام اللّه/ صحيح مسلم، ج 1، ص 521، كتاب صلاة المسافرين و قصرها، باب 24، ح 168/سنن ترمذي، ج 5، ص 492، كتاب الدعوات، باب 79، ح 3498

[2]سنن ابن ماجه، ج 1، ص 64، مقدّمه، باب 13، ح 182/سنن ترمذي، ج 5، ص 269، تفسير سوره هود، ح 3109/مسند أحمد، ج 5، ص 468 و 471، ح 16188 و 16200

[3]  (صحيح بخاري، ج 8، ص 62، ابتدي كتاب الاستئذان) در توجيه اين روايت گفته‏اند كه مراد از اين حديث اين است كه خدا آدم را بر صورت آدم آفريد بنابراين ضمير «ش» در «خودش» برمي‏گردد به آدم نه به خدا. اين بهترين توجيهي است كه بري اين حديث نمودند. در پاسخ به اين توجيه گوئيم: اوّلاً ـ اگر معني حديث چنين باشد گوئيا رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده است: «آنچه در جوي مي‏رود آب است» مگر ساير موجودات را بر غير صورتشان آفريد؟ موش و گربه را هم خدا بر صورتشان آفريد! اين كه اختصاص به آدم ندارد. راستي آيا اهل سنّت مي‏پذيرند كه پيامبرشان صلي‏الله‏عليه‏و‏آله چنين مطلب روشني را كه همه آن را مي‏دانند، فرموده باشد؟

[4]  «يعني ما از رگ گردن به انسان نزديك‏تريم» ق آيه 16

[5]  «وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً .....» (شوري 51)



+ نوشته شده  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت  17:50&توسط عبدالله   | 


گرچه این سری از مباحث تقریبا ربطی به بحث اصلی وبلاگ ندارد ولی فکر می کنم برای روشن شدن برخی دوستان مفید باشد. در این سری مباحث سعی می کنیم تا کمی خدای بخاری و مسلم و به تبع آن دو خدای اهل سنت را بشناسیم. باشد که خداوند ما را به راه مستقیم هدایت کند......

توحيد در صحيح بخاري و صحيح مسلم :

درست است كه بزرگترين اختلاف بين شيعه و سني مسأله امامت و خلافت است. ولي اين اختلافات در مباحث اعتقادي در توحيد و نبوت هم وجود دارد كه در اين مجال تا حد ممكن بررسي و نقد مي‌شود.

علماي اهل سنت براي خداوند اعضاي و جوارح قائل شده‌اند كه براي نمونه به چند مورد اشاره مي‌شود.

حديث اول: «روزي مردم از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پرسيدند آيا ما پروردگارمان را روز قيامت مي‏بينيم؟ فرمود: آيا در ديدن ماه در شب چهارده كه ابري مانع نباشد ضرر مي‏كنيد؟ گفتند: نه، يا رسول اللّه فرمود: آيا در ديدن خورشيد كه ابري جلوي آن نباشد ضرري مي‏نمائيد؟ گفتند: نه. فرمود: همانا شما خدا را مي‏بينيد[1]

1.       مگر نه اين است كه نص صريح قرآن است «لَاتُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ (انعام/103)» «چشمها او را نمى‏بينند ولى او همه چشمها را مى‏بيند و او بخشنده و آگاه است.» آيا ممكن است رسول الله سخني بفرمايند كه مخالف آيه‌ي قرآن باشد؟ و آيا بهتر نيست به جاي تأويل اين احاديث و يا پذيرفتن بي چون و چرا، آنان را طرد كنيم به دليل مخالفت با كلام الله؟

حديث دوم: «.... وأمّا آتش، پس آن پر نمي‏شود تا آنكه (خداوند) پايش را (در آن) قرار مي‏دهد در اين هنگام است كه (جهنّم) مي‏گويد بس است بس است (و در بعض روايات سه بار آن را مي‏گويد) اينجاست كه جهنّم پر مي‏شود و قسمتهاي مختلف آن بهم جمع مي‏شوند[2] (در ادامه حديث آمده است) زيادي بهشت پيوسته باقي است (و كسي نمانده كه در آن ساكن شود) تا آنكه خداوند عدّه‏ي را مي‏آفريند و آنان را در آنجا اسكان مي‏دهد»

2.        به نص قرآن، بهشت مخصوص كساني است كه ايمان داشته و عمل صالح انجام دهند. در سوره قصص، آيه 83 مي‏فرمايد: ما سراي آخرت را بري كساني قرار داديم كه در زمين اراده برتري‏جويي و ايجاد فساد نداشته باشند». آنگاه چطور خداوند خلقي را كه هيچ امتحاني پس ندادند و متحمّل هيچ‏گونه زحمتي از عبادت و جهاد و نهي از منكر يا روزه وغير آنها (كه همه آنها در كلمه «عبادت» خلاصه شده و به تعبير قرآن «عمل صالح») نشدند، وارد بهشت نمايد؟ مگر خود نفرموده است كه آمدن انسانها به زمين به خاطر امتحان است تا معلوم شود چه كسي صالح و چه كسي طالح است؟[3] آيا باور كردني است كساني بي‏امتحان قبول شوند؟

3.        مگر خداوند نمي‏تواند زيادي آن را نابود كند تا مجبور نشود خلقي را بيهوده به بهشت بفرستد؟

4.        چرا زيادي آن را بين بهشتيان تقسيم نمي‏كند تا به آنان كه اعمال بهتري داشتند سهم بيشتري داده شود؟

5.        چرا از ابتدا بهشت را بيش از اندازه لزوم خلق كرد؟ مگر علم او به همه چيز احاطه ندارد[4]؟

6.       مگر از تعداد بهشتيان با خبر نبود؟ آيا مأموران محاسبه اشتباه كردند و يا اشتباه به عرض رساندند؟

آيا بهتر نيست به جاي پذيرفتن جهل خدا، دروغ امثال أبو هريره يا انس را بپذيريم كه اين روايت را جعل كردند؟ آيا علماي اهل سنّت مي‏توانند اين روايت را كه به روشني خبر از جهل خداوند مي‏دهد توجيه كنند؟

حديث سوم: خداوند در قيامت به صورتي غير از صورتي كه مردم مي‏شناسند نزد آنها مي‏آيد و مي‏گويد: من پروردگارتان هستم. گويند: از تو به خدا پناه مي‏بريم. ما همين‏جا مي‏مانيم تا پروردگارمان بيايد، چون بيايد ما او را مي‏شناسيم. آنگاه خدا به صورتي كه مي‏شناسند مي‏آيد و مي‏گويد كه من پروردگار شما هستم. گويند كه تو پروردگار مائي!! و در روايتي ديگر خداوند مي‏فرمايد: «آيا بين شما و او نشانه‏ي است كه به وسيله آن او را بشناسيد؟ گويند: آري، ساق؛ و خدا ساق خويش را آشكار مي‏كند!![5]»

7.       راستي آيا ما خدا را به صورتي خاصّ ديديم تا او را به همان صورت بشناسيم كه اگر با صورتي ديگر نزد ما حاضر شود او را انكار كنيم؟ اگر ديديم كي و كجا؟ و اگر نديديم چگونه از او صورتي خاصّ مي‏شناسيم؟

8.        «ساق» چه نشانه‏ي است؟ چه كسي گفته است كه بين ما و خدا ساق او نشانه مي‏باشد؟

و البته بعضي از شارحين گفته‏اند كه «ساق» يعني «شدّت». حال، چگونه خدا شدّت خود را به ما مي‏نماياند؟! اين ديگر چگونه علامتي است «شدّت خدا!!»

حديث چهارم: «خداوند در قيامت آسمانها را مي‏پيچاند و با دست راست آن را مي‏گيرد و زمينها را با دست چپ، و در هر يك مي‏گويد: پادشاه منهم، ستمگران كجا هستند؟ متكبّرين كجايند[6]»

9.       اگر خداوند دست و پا دارد و داراي اجزا و اعضا هست پس او نيازمند است به اعضا و جوارح، آيا اين خداي نيازمند و محتاج همان است كه «فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ» «خداوند از همه جهانيان، بى‏نياز است» و نيز «اللَّهُ الصَّمَدُ» ؟

ادامه دارد ..........

[1] صحيح بخاري، ج 1، ص 204، باب فضل السجود (از كتاب الصلاة) و ج 8، ص 147، باب ما جاء في الرقاق و... باب الصراط جسر جهنّم وبه همين مضمون در ج 6، ص 56، تفسير سوره نساء، و ج 9، ص 156 و 158، كتاب التوحيد، باب و كان عرشه علي الماء/ صحيح مسلم، ج 1، ص 163 به بعد، كتاب الايمان، باب معرفة طريق الرؤية (باب 81)، ح 299 و 300 و 302 و ج 4، ص 2279، كتاب الزهد و الرقّائق، ح 16/

[2]  صحيح بخاري، ج 6، ص 173، تفسير سوره ق، و ج 9، ص 143 و 164، كتاب التوحيد، بابهي: قول اللّه تعالي «انّا الرّزّاق ذو القوّة المتين» و «ولا تنفع الشفاعة عنده»

[3]  اشاره به آيه 2 از سوره ملك كه مي‏فرمايد: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» «يعني خداوند مرگ و زندگي را بري اين آفريد كه شما را بيازمايد كه كدام يك از شما عمل بهتري داريد»

[4]  اشاره به آيه 12 از سوره طلاق كه مي‏فرمايد: «وَأَنَّ اللّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عِلْما»

[5]صحيح بخاري، ج 6، ص 198، تفسير سوره نآ والقلم، وج 9، ص 156 و 159، كتاب التوحيد، باب وكان عرشه علي الماء/ صحيح مسلم، ج 1، ص 164 و 168، كتاب الايمان، باب معرفة طريق الرؤية (باب 81)، ح 299 و 302 دقت كنيد كه صحيح بخاري كه اين احاديث از آن استخراج شده است، 9 جزء در 3 مجلّد، چاپ دار الجيل بيروت است.

[6]  مسلم، ج 4، ص 2148، كتاب صفة القيامة والجنّة والنار، (دنباله كتاب صفات المنافقين واحكامهم)، ح 24



+ نوشته شده  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت  17:18&توسط عبدالله   | 


سخني پيرامون مذاهب چهارگانه

اهل سنت در اصول دين به فرقه‌هاي متعددي مثل اشعري، معتزلي، ماتريدي، اهل حديث، و... تقسيم مي‌شوند كه البته تقريبا تمامي اين فرقه‌ها از ميان رفته‌اند و هم اكنون تمامي اهل سنت در اصول دين جزو اشعريون هستند.

 در فروع دين هم به يكي از چهار مذهب حنفي ، شافعي ،‌مالكي ، حنبلي معتقد هستند. در واقع مرجعيت فقهي پس از اختلافات و كشمكش هاي مختلف، از ميان صدها مجتهد بر روي چهار نفر استقرار يافت : مالك ، ابوحنيفه ، شافعي ،‌احمد بن حنبل ، سپس اجتهاد را حرام دانسته و به همگان دستور دادند تا از اينها تقليد كنند. اين قضيه بر مي‌گردد به سال 663 هجري ، يعني قرن هفتم، هنگامي كه قدرت حاكم براي جلوگيري از هرج و مرج در دادگاه ها و محاكم، مصحلت خود را در منحصر كردن اجتهاد در اين چهار نفر ديد[1]. (دقت كنيد)

قبل از به رسميت شناختن اين چهار فرقه، فرقه هاي متعددي وجود داشته است مانند

1 ـ مذهب فقهي عمر بن عبد العزيز (بن مروان بن الحكم)، متوفاى سال 101 هجري، او جزء تابعين است.

2 ـ مذهب فقهي شعبى (عامر بن شرحبيل)، متوفاى سال 105 هجري. مذهب او، به مدت 5 قرن قابل توجه علماي فقهي اهل سنت بوده است.

3 ـ مذهب فقهي حسن بصرى، متوفاى سال 110 هجري.

در مورد او مي‌گويند: «لولا سيف الحجاج و لسان الحسن لَوُئِدَت الدولة المروانيّة فى لحدها» «اگر شمشير حجاج و زبان حسن بصري نبود، دولت بني مروان در قبر دفن مي شد و زير خاك مي رفت»

4 ـ مذهب فقهي أعمش (أبو محمد سليمان بن مهران)، متوفاى سال 148 هجري.

5 ـ مذهب فقهي سفيان ثورى (سفيان بن سعيد بن مسروق أبو عبد اللّه)، متوفاى سال 161 هجري.

6 ـ مذهب فقهي ليث بن سعد، متوفاى سال 175 هجري.

7 ـ مذهب فقهي سفيان بن عيينة، متوفاى سال 198 هجري، مذهب او تا اواخر قرن ششم، مورد توجه اهل سنت بوده است.

8 ـ مذهب فقهي اسحاق (إسحاق بن إبراهيم المعروف بإبن راهويه)، متوفاى سال 238 هجري.

9 ـ مذهب فقهي أبو ثور (إبراهيم بن خالد الكلبي)، متوفاى سال 240 هجري.

10 ـ مذهب فقهي داود ظاهرى، متوفاى سال 270 هجري.

تا زمانيكه مذاهب اربعه رسميت نيافته بود، اين مذاهب مورد توجه بوده و به آنها عمل مي كردند و در حوزه هاي درسي علماي اهل سنت، مورد بحث و بررسي و نقد و مناقشه بوده است.

1.       به راستي به چه علت بايد مذاهب در چهار نفر منحصر شود؟ در كجاي قرآن يا سنت پيامبر آمده است كه مردم بايد از چهار مذهب و آن هم فقط همين چهار مذهب تبعيت كنند؟

2.       مردمي كه تا قبل از قرن هفتم از مذاهب ديگر تبعيت مي‌كردند، راه درست را مي رفتند يا مردمي كه بعد از قرن هفتم بودند؟

3.       جناب اشعري كه 270سال پس از هجرت پيامبر به دنيا آمد! اصول عقائد خود را بر چه اساسي استوار كرده است ؟ آيا آن را از پيامبر گرفته است !؟ او كه خودش و پدرش و اجدادش پيامبر را نديدند! چگونه مي‌تواند مذهبي را پايه گذاري كند؟ مذهب او بر چه اساسي است ؟

4.       كدام آيه قرآن يا روايت گفته است كه مردم بايد از ابو الحسن اشعري پيروي كنند ؟ مردم تا سال 270 هجري قمري از چه كسي پيروي مي كردند ؟ آيا آنها كه به پيامبر نزديك تر بودند و از اشعري تبعيت نمي‌كردند كار صحيحي انجام مي‌دادند يا مردم زمانهاي ديگر ؟

5.       ابوحنيفه (متولد سال 80) ، مالك (متولد سال 95)،‌ شافعي (‌متولد سال 150) و احمد بن حنبل (متولد سال 164هجري قمري) فقه خود را از چه كسي دريافت كرده‌اند؟ آيا آنان جزو صحابه يا تابعين بوده‌اند ؟ و يا اصلا  آيا صحابه و يا تابعين را ديده‌اند؟ اگر نديده‌اند پس بر چه اساسي بايد از آنها پيروي و تبعيت كرد ؟ چه دليلي بر تبعيت آنها وجود دارد؟ اهل سنت تا قرن هفتم كه مرجعيت فقهي در اين چهار نفر منحصر شد از چه شخص يا اشخاصي پيروي مي‌كردند،‌ آيا آنان راه درست را مي‌رفتند يا مردمي كه الان به يكي از اين چهار نفر مي‌گرايند؟

6.       چه دليلي بر ترجيح مذاهب چهارگانه بر مذهب ديگر وجود دارد؟ مسلمانان در قرن هاي سه گانه‌ي نخستين، يعني در قرن اول و دوم و سوم به كدام يك از اين مذاهب معتقد بودند؟ كدام يك از صحابه و يا تابعين پيرو اشعري و يا ابوحنيفه و مالكي و شافعي و حنبلي بودند ؟

7.       چطور ممكن است كه وجود چهار مذهب با اجتماع و اتحاد مسلمانان موافق باشد اما همين كه به پنج رسيد اجتماع از هم پراكنده مي شود ؟ آيا اتحاد به اين است كه يك مذهب به چهار مذهب تبديل شود ؟ يا اينكه چهار مذهب به يك مذهب تبديل شود؟

8.       رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلّم) در حديثي كه شيعه و سني نقل كرده اند فرمودند «امت موسي پس از او به هفتاد و يك فرقه و امت عيسي پس از وي به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، و پس از من امتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهد شد كه تنها يك فرقه اهل نجات خواهد بود، چنان كه از فرقه‌هاي هر يك از دو امت موسي و عيسي نيز تنها يك فرقه اهل نجات بود» حال كدام يك از اين چهار فرقه اهل نجات هستند ؟

9.       يك شيعه كه مي‌خواهد از اهل سنت تبعيت كند از كدام يك از فرقه‌هاي چهارگانه تبعيت كند ؟ آيا همه‌ي اين چهار فرقه اهل نجات هستند در حالي كه پيامبر فرمود فقط يك فرقه اهل نجات هستند ؟ چرا اهل سنت مي‌گويند به هر كدام از اين چهار فرقه معتقد شويد اهل نجات خواهيد بود[2]؟

10.   آيا مذاهبي كه تا قرن هفتم وجود داشت صحيح‌تر است يا مكاتبي كه در قرن هفتم به عنوان مكتب شناخته شدند؟ آيا اگر از  بزرگان ديگر اهل سنت مانند سفيان ثوري و ليث بن سعد و اعمش و شعبي كه هر كدام مكتب مخصوص خود را داشتند، پيروي شود به گمراهي افتاده‌ايم؟ با اينكه تمامي اين مكاتب قبل از رسمي شدن مذاهب چهارگانه، در بين اهل سنت رسمي شده بود.

11.   آيا دين همان چيزي است كه دستگاه حاكم مشخص مي‌كند!؟!؟!؟ پس چرا هنگامي كه در قرن هفتم تقليد از يكي از اين چهار مذهب به وسيله حكومت منحصرشد ديگر هيچ كسي نمي‌تواند از مذاهب ديگر اهل سنت تبعيت كند؟ به راستي بر طبق كدام مبنا دستگاه حاكم، اسلام را در اين چهار مذهب منحصر كرد؟؟

12.   علماي اهل سنت حديثي نقل مي‌كنند به اين مضمون «هنگامي كه پیامبر (صلی الله علیه وسلم) افتراق امت به هفتاد و سه فرقه را ذکر کردند و فرمودند همه در آتش هستند، مگر یک گروه، اصحاب درباره آن گروه سؤال کردند، فرمود: «آنان کسانی هستند که بر روشی که من و اصحابم امروز هستیم باشند»

برفرض هم كه اين حديث را قبول كنيم، آيا اصحاب پيامبر اشعري و حنفي و حنبلي و مالكي بودند؟؟؟؟ كدام‌يك از اصحاب رسول الله پيرو ائمه چهارگانه اهل سنت بودند؟؟ با اينكه همان‌گونه كه بيان شد در قرن هفتم اين چهار مكتب از بين تمام مذاهب اهل سنت انتخاب شد،‌ آيا مي‌توان گفت كه در قرن اول اصحاب رسول الله اشعري و حنفي بودند؟؟ با اينكه نه خود ائمه چهار گانه و نه پدران آنها هنوز در زمان رسول الله به دنيا نيامده بودند!!!



[1]  رجوع كنيد به البداية و النهاية، ج13، ص260 ، العبر في خبر من غبر،‌ج3، ص307 ، خطط، ج3، ص390 .

[2]  دقت شود كه فرقه‌هاي شيعي هم متعدد هستند ولي با اين تفاوت كه ما شيعه اماميه بر اين اعتقاد هستيم كه فرقه ناجيه، همين يك فرقه است به دليل احاديثي كه در كتب اهل سنت آمده است مبني بر اينكه ائمه پس از پيامبر 12 نفر هستند. ولي اهل سنت بر اين عقيده هستند كه هر چهار فرقه اهل نجات هستند، در حاليكه رسول الله فرمودند يك فرقه اهل نجات است.



+ نوشته شده  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت  8:38&توسط عبدالله   | 


ابوبکر و عمر با منافقین چه کار داشتند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1.       به راستي چرا خليفه دوّم از وجود منافقين در حكومت خويش استفاده نموده و به آنان منصب داده و مى‏گويد : از نيروى منافقان بهره مى‏بريم و گناه آنان به‏عهده خودشان‏است؛ «نستعين بقوّة المنافق ، وإثمه‏عليه[1]» ؟

همين كار او، مورد اعتراض يكى از اصحاب (حذيفه) قرار مى‏گيرد، ولى او پاسخ مى‏دهد : از نيروى آنان، استفاده مى‏كنم و مواظب عملكرد آنان هستم : «إنّي لأستعمله لأستعين بقوّته ثم أكون على قفائه[2]»

با اين‏كه از عمر بن خطّاب نقل مى‏كنند كه گفت : اگر كسى از وجود فاسق استفاده كند و او را به‏كارى بگمارد ، خود نيز همرديف آن فاسق به‏شمار مى‏آيد : «من استعمل فاجراً وهو يعلم أنّه فاجر فهو مثله[3]»

مگر نه اين است كه خداوند منافقين را سد راه اسلام مي‌داند «رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُوداً» و در مورد آنان مي‌فرمايد «فَمَا لَكُمْ فِي الْمُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَاللّهُ أَرْكَسَهُم بِمَا كَسَبُوا أَتُرِيدُونَ أَن تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللّهُ وَمَن يُضْلِلِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً» «چرا درباره منافقين دو دسته شده‏ايد؟  در حالى كه خداوند بخاطر اعمالشان، آنها را كاملا وارونه كرده است آيا شما مى‏خواهيد كسانى را كه خداوند گمراه كرده، هدايت كنيد؟ در حالى كه هر كس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت» پس چرا خليفه دوم كه خود به نفاق خودش شك داشت[4]، با منافقين همكاري مي‌كرد؟؟؟ آيا رسول الله هم اين‌كار را مي‌كردند؟ ما پيرو سيره رسول الله باشيم يا عمر بن خطاب؟؟

2.       قرآن در باره اعراب مى‏گويد : «الأعراب أشدّ كفراً ونفاقاً» (التوبة 97) كفر و نفاق عرب‏هاى باديه نشين بيش از ديگران است، ولى با تمامى اين ويژگى‏هاى اعراب باديه نشين ، خليفه دوّم به‏هنگام مرگ وصيّت مى‏كند كه به آنان نيكى كنيد زيرا آن‏ها ريشه عرب و سرچشمه اسلام هستند[5]. آيا اين سخن با صريح آيه قرآن ، منافات ندارد؟  اگر كسى از شما بپرسد شايد اين وصيّت عمر، به‏خاطر خوش خدمتى عرب‏هاى باديه نشين مدينه در تثبيت خلافت ابوبكر بود، چه پاسخى داريد؟؟؟؟

3.       خداوند در سوره توبه مي‌فرمايد «وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لاَتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ» «و از (ميان) اعراب باديه‏نشين كه اطراف شما هستند، جمعى منافقند و از اهل مدينه (نيز)، گروهى سخت به نفاق پاى بندند. تو آنها را نمى‏شناسى، ولى ما آنها را مى شناسيم.» (توبه 101) به راستي جايي كه رسول الله منافقين را نمي‌شناختند، عمربن خطاب چگونه منافقين را مي‌شناخت؟؟؟ آيا اين نشان از عمق ارتباط آنان با عمر بن خطاب و سابقه ديرينه آنها در خدمت رساني به خليفه دوم ندارد؟؟؟

4.       رسول اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) در حديثي به حضرت علي عليه السلام فرمودند «لا يحبني الا مؤمن و لايبغضني الا منافق[6]» «اي علي، تو را جز مؤمن دوست و جز منافق دشمن نمي‌دارد» در واقع افراد منافق كساني هستند كه بغض حضرت علي عليه السلام را دارند، حال به راستي چرا عمر بن خطاب در حكومت خود از كساني كه بغض حضرت علي را داشتند و از دشمنان ايشان بودند استفاده مي‌كرد؟ آيا اين نشانه دوستي با رسول خدا و حضرت علي عليه السلام است يا ..... ؟



[1]  عن عبد الملك بن عبيد قال : قال عمر بن الخطاب : «نستعين بقوّة المنافق ، وإثمه عليه » . المصنف لابن أبي شيبة ، ج 7 ص 269 ، ح‏120 ؛ كنزالعمال ، ج‏4 ، ص 614 .

[2]  عن الحسن أن حذيفة قال لعمر : إنك تستعين بالرجل الفاجر فقال عمر : « إنّي لاستعمله لأستعين‏بقوّته ثم‏أكون على‏قفائه » - أبوعبيد . كنز العمال : 5 ، ص 771 .

[3]  عن عمر قال : من استعمل فاجرا وهويعلم أنّه فاجر فهو مثله . كنزالعمال ، ج‏5 ، ص‏761 ، ح 14306 .

[4]  رجوع كنيد به ، البداية والنهاية ، ج 5 ص 25 ، سنة تسع من الهجرة ، ذكر غزوة تبوك

[5] «وأوصيه بالأعراب خيراً فإنّهم أصل العرب ومادّة الإسلام» صحيح البخاري ، ج 4 ، ص 206 ، باب مناقب المهاجرين .

[6] صحيح مسلم، كتاب‌‌الايمان، باب الدليل علي ان جب انصار و علي...، ح239، ص692؛ سنن نسائي، كتب‌الايمان، علامة‌الايمان، ش‌ح5021، ص2411؛ سنن ابن‌ماجه، تصحيح و ترتيب، شيخ صالح‌بن عبدالعزيزبن محمدبن ابراهيم آل‌الشيخ، الرياض، دارالسلام، ج3، 1421، السنة فضائل اصحاب، فضل علي‌(ع)، اين حديث با الفاظ و اسناد مختلف بيان شده است.



+ نوشته شده  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت  17:21&توسط عبدالله   | 


چه كسي جانشين مي‌شود : (بحثی پیرامون علم عمر بن خطاب)

خداوند در مورد رسول الله مي‌فرمايد «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (نحل/44)» «و ما اين ذكر را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى و شايد انديشه كنند» اين آيه تصريح دارد كه پيامبر گرامي علاوه بر تلاوت آيات، مأمور بود تا مفاهيم و مضامين آن را بيان كند و اگر وظيفه ايشان تنها خواندن آيات بود به جاي «لتبين» مي‌فرمود «لتقرأ» يا «لتتلي»؛ در واقع رسول الله علاوه بر فرمانروايي، مسئول ارشاد و تبليغ احكام و تبيين قرآن هم بودند و به طور مسلم پس از رحلت پيامبر، نياز جامعه اسلامي به وجود شخصي كه امور مربوط به اين دو مقام را اداره كند همچنان باقي بود. حال رهبر جامعه و جانشين رسول الله چه ويژگي‌هايي بايد داشته باشد تا بتواند مردم را در امور ديني و دنيايي فرمانروايي و در امور معنوي ارشاد كند؟

همان‌گونه كه در بحث اولي الامر بيان شد، امر به اطاعت بي چون و چرا از جانشين پيامبر بيانگر وجود عصمت در جانشينان پيامبر و اولي الامر است. يعني يكي از شرايط جانشيني پيامبر عصمت است كه بيان آن گذشت. ويژگي دوم رهبر جامعه اسلامي اين است كه بايد علم وسيع داشته باشد تا بتواند احكامي را كه قبلا وجود نداشته و الآن مورد نياز هست استنباط كرده و نيز مردم را از انحراف در دين نجات دهد. زيرا همان‌گونه كه گفتيم جانشين پيامبر مانند خود پيامبر وظيفه تبيين قرآن را دارد. خداوند در مورد جناب طالوت مي‌فرمايد «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ» «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و جسم، وسعت بخشيده است» بحث درمورد شجاعت و قدرت جسماني پيرامون جنگ‌هاي پيامبر بررسي شد، حال ببينيم آيا خلفاي سه گانه علم به احكام الهي و قرآن را داشته‌اند تا لياقت جانشيني پيامبر، تبيين قرآن و بيان احكام و معارف الهي را داشته باشند؟

علم خليفه دوم:

1. خليفه دوم در مورد کسى که يک ماه و دو ماه آب پيدا نمى‌کند گفت: «من نماز نمى‌خوانم تا آب پيدا کنم»[1] در حاليكه خداوند در قرآن مجيد در دو سوره وظيفه چنين شخصي را بيان كرده است و فرموده است «فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً» (نساء 43 و مائده6) گويا اصلا اين دو آيه به گوش خليفه نرسيده بود.

2. در داستاني ديگر، عمر بن خطاب، تصميم گرفت زنى را که در شش ماهگى فرزندش متولد شده بود، (به خيال اينكه او زنا كرده است) سنگسار کند. حضرت علي عليه السلام جلوي او را گرفت و فرمود خداي تعالي مي فرمايد «وَالْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ» «مادران فرزندانشان را دو سال كامل شير دهند» و نيز فرموده است «وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْرا» «دوران حمل و مدت شير خوارگي سي ماه است» در اين صورت شش ماه حمل اوست و 24 ماه مدت شيردادن اوست، پس بر او حدي نيست، عمر هم، آن زن را آزاد کرد و گفت: «لَولا عليٌ لَهَلَکَ عُمَر؛ اگر على نبود عمر هلاک مى‌شد[2]»

3. خليفه دوم به زيادىِ مهر زن‌ها اعتراض و مخالفت كرد. يکى از زنان به خليفه معترض شده و آيه 20 سوره نساء را خواند كه خداوند مي‌فرمايد «(اگر به يكي از زنان) مال فراوانى داده‌ايد، چيزى از آن را پس نگيريد» را خواند و خليفه را متوجه اشتباه خود كرد؛ يعنى خليفه به آيه‌ى شريفه‌ى قرآن توجه نداشت[3].

4. خود عمر بن خطاب مي‌گفت «کُلُّ النّاسِ أَعلَم مِن عُمَر»[4]؛ و يا در جاي ديگر گفته است «هر کس مى‌خواهد از قرآن سؤال کند، به نزد ابى بن کعب برود و هر کس مى‌خواهد از حلال و حرام سؤال کند، سراغ معاذ بن جبل برود و هر کس مى خواهد از واجبات سؤال کند، به نزد زيد بن ثابت برود و هر کس مى‌خواهد از مال و ثروت سؤال کند، نزد من بيايد که من خزانه‌دار مى‌باشم[5].» !!!

5. در مورد علم و دانش خليفه دوم همين بس که پسرش گفت: «تَعلّم عُمَر سورة البقرة في اثنَتي عَشرة سَنة فلمّا ختمها نَحر جزوراً؛ عمر سوره‌ى بقره را در دوازده سال! ياد گرفت و چون ختمش نمود، شترى قربانى کرد[6].» حالا حساب کنيد اگر يادگيرى سوره‌ى بقره ـ که کمتر از دو و نيم جزء قرآن است ـ 12 سال طول بکشد، تمام قرآن چه قدر طول مى‌کشد؟ (تقريبا 144 سال!!)

حال اين ميزان علم را مقايسه كنيد با علم حضرت علي عليه السلام:

درعلم حضرت علي عليه السلام همين بس كه طبق بيان قرآن همه علم كتاب نزد ايشان بوده است، خداوند مي‌فرمايد «وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ (رعد/43)» «آنها كه كافر شدند مى‏گويند: تو پيامبر نيستى بگو: كافى است كه خداوند، و كسى كه علم كتاب نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند»

ثعلبي مفسر بزرگ اهل سنت در مورد اينكه منظور از «مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» كيست، آورده است كه او اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب است[7].

دقت كنيد كه خداوند در مورد وزير حضرت سليمان مي‌فرمايد «قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ .....» «كسى كه دانشى از كتاب داشت گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد و هنگامى كه(سليمان) آن را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است»

وزير حضرت سليمان قسمتي از علم كتاب را داشت و توانست در چشم بر هم زدني آن تخت را بياورد، با اين وصف دقت كنيد كه حضرت علي عليه السلام تمامي علم كتاب را در اختيار دارد.

همچنين در حديث بسيار معروفي از رسول الله نقل شده است كه فرمودند «اَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلىٌّ بابُها، فَمَنْ اَرادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِ بابَ الْمَدينَةِ» «منم شهر علم و على درِ آن شهر، پس هر كس علم مى‌خواهد از درِ شهرِ (علم) وارد شود[8]» 

از طرف ديگر خود عمربن خطاب مي‌گفت «اقضانا علي» يعني بهترين ما در قضاوت علي است[9].

1.       «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبَابِ» «آيا كسانى كه مى‏دانند با كسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟ تنها خردمندان متذكر مى‏شوند» به راستي كسي كه نه تنها قرآن را حفظ نيست بلكه گويا به آيات آن هم آشنايي ندارد و احكام محدودي كه قرآن بيان كرده است را نمي‌داند مي‌تواند جانشين پيامبري شود كه يكي از وظايفش تبيين و تفسير قرآن است؟

 



[1]  مسند احمد بن حنبل، ج4، ص319 و در سنن ابي‌داوود، ج1، ص53 و سنن نسائي، ج1، ص60

[2]  سنن کبري، ج7، ص442 و تفسير رازي، ج7، ص484 و درّالمنثور سيوطى، ج1، ص288

[3]  تفسير ابن کثير، ج1، ص467 و درّالمنثور، ج2، ص133

[4]  فسير قرطبي، ج14، ص227 و تفسير زمخشري، ج2، ص445 و تفسير سيوطي، ج5، ص229

[5]  اين خطبه در سنن کبرى بيهقي، ج6، ص210 و سيره‌ى عمر ابن‌جوزي، ص87 آمده است.

[6]  مراجعه کنيد به بيهقى در شعب‌الايمان و تفسير قرطبى، ج1 ص34 و ابن‌جوزى در سيره‌ى عمر، ص165 با سند صحيح از عبدالله بن عمر آورده است.

[7]  تفسير الثعلبي ، ج 5 ، ص 303؛ علاوه بر اين در كتبي مثل ينابيع المودة و شواهد التنزيل چندين حديث به همين مضمون آمده است.

[8]   اسد الغابة فى معرفة الصحابه ج 4، ص 22/فرائد المسطين ج 1، ص 98، ح 67/ البداية و النهاية ج 7، ص 359

[9]يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر الوفاة : 463 ، الاستيعاب في معرفة الأصحاب ، ج 3  ، ص 1102 ، دار النشر : دار الجيل ، بيروت ، 1412 ، الطبعة  :  الأولى ، تحقيق : علي محمد البجاوي.



+ نوشته شده  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت  6:10&توسط عبدالله   | 


ربوبيت خدا يا انتخاب مردم!

كلمه «رب» به معني كسي است كه انسان را پرورش مي‌دهد و راه سعادت و شيوه زندگي را به انسان مي‌آموزد وانسان بايد قانون زندگي كردن را از او فرا بگيرد.

بزرگترين مشكلي كه انبياء با امت‌ها داشته‌اند بر سر مسأله ربوبيت و قانون‌گذاري بوده است. يعني تمامي پيامبران سخنشان اين است كه چون خداوند خالق و الاه ما هست پس خود او بايد رب و پرورش دهنده و قانون‌گذار ما باشد و ما بايد از قوانيني كه او مي‌گويد (كه همان دين است) پيروي كنيم. و اگر دقت شود مي‌بينيم كه در قرآن هيچ آيه‌اي براي اثبات وجود خدا نيامده است، خداوند مي‌فرمايد «وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى‏ يُؤْفَكُونَ (عنكبوت/61)» «و هر گاه از آنان بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخر كرده است؟» مى‏گويند: «الله‏» پس با اين حال چگونه آنان را منحرف مى‏سازند؟»

دقت كنيد كه همه مردم مي‌دانند كه خالق آنان يكي بيشتر نيست، مشكلي كه در امت‌ها وجود داشت اين بود كه آيا همان كسي كه ما را خلق كرده است بايد برنامه زندگي و سعادت و راه رسيدن به سعادت را براي ما تعيين كند يا نه؟

رسول گرامي اسلام هم تمامي تلاش خود را كردند تا به مردم بگويند كه هرگز مردم به تنهايي نمي‌توانند دريابند كه سعادت چيست و چه كسي بايد ما را به آن سعادت هدايت كند، بلكه خداوند است كه بايد سعادت، راه سعادت و راهنمايان رسيدن به سعادت را معرفي كند تا انسان به سعادت برسد و به همين جهت است كه دين و رهبران ديني را خداوند تعيين مي‌كند و در اين زمينه هم هرگز انتخاب رهبر ديني و يا دين را به مردم واگذار نمي‌كنند.

ولي مي‌بينيم كه در سقيفه اين‌گونه نشد، بلكه چند نفر از صحابه، با كنار گذاشتن آيات قرآن و احاديث رسول الله، در عمل منكر ربوبيت و قانون‌گذاري خداوند شده و اذعان داشتند كه مردم خود بايد راه خود را مشخص كنند و همان‌ افرادي كه مي‌گفتند «حسبنا كتاب الله» حكم خدا را در تعيين رهبر و راهنماي رسيدن به سعادت منكر شدند و در واقع كاري كردند كه تمامي زحمات 23 ساله پيامبر از بين رفت.

آري هرگاه مردم به تنهايي و به دور از وحي الهي و سخن رهبران الهي براي سعادت خود و جامعه خود تصميم گيري كنند در واقع منكر ربوبيت خداوند شده‌اند.

همچنين مواردي مانند تحريم متعه حج و متعه نساء و حذف حي علي خير العمل از اذان، اضافه كردن احكامي مانند نماز تراويح و جمله الصلوة خير من النوم در اذان، نمونه‌هاي مخالفت و منكر شدن ربوبيت خداوند در عمل است. درواقع با كم و زياد كردن حكمي از احكام، اين حرف به اثبات مي‌رسد كه خداوند نمي‌دانسته و يا نمي‌توانسته اين حكم را وارد دين كند بلكه آن شخص بيشتر و بهتر از خدا مي‌دانسته و به همين دليل برخي از اجزاي دين را كم و زياد كرده است.



+ نوشته شده  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت  11:50&توسط عبدالله   | 


آخرین روزها ................. :

در صحيح بخاري آمده است: هنگامى كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) در بستر بيمارى فرمودند : «دوات و كاغذي بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد» عمر گفت : «درد بر اوغلبه كرده و كتاب خدا ما را بس است» ؛ «إنّ النبيّ قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه[1]» و اين قضيّه به قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مى‏افتاد، اشك چشمانش همانند دانه‏هاى مرواريد از گونه‏هايش سرازير مى‏گشت‏[2].

حال، آيا اين سخن عمر ، مخالف با قرآن نيست كه مى‏فرمايد : «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى‏»؛ پيامبر گرامى (صلّي الله عليه وآله وسلّم) از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است .

1.        عمر كه گفت : كتاب خداوند براى ما كافى است «حسبنا كتاب اللّه»، اين مخالفت عملى عمر ، با سنّت رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيست؟

چون سخن رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه فرمود : چيزى بنويسم كه شما را از گمراهى مصون بدارد، مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود ، بلكه داراى اهمّيّت ويژه بود و از بهترين مصاديق سنّت به شمار مى‏رفت.

2.        آيا مخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) ، مخالفت با قرآن نيست كه مى‏گويد : از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد : «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا» (حشر7)

3.        آيا سخن بخارى كه مى‏گويد : مردم در كنار بستر رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) سر و صدا كردند و اختلاف كردند، آيا مخالفت با قرآن نكردند كه از هر گونه سرو صدا در كنار حضرت ، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند : «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ» (الحجرات2) «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى‏كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى‏دانيد»

4.        آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخن رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مخالفت با قرآن نيست كه دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگان واجب هست كه تسليم نظريّه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) باشند و كسانى را كه نظر آن حضرت را نمى‏پذيرند، مؤمن نمى‏داند : «فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى‏ يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» (النساء  65) «به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملا تسليم باشند»

پيامبر گرامى (صلّي الله عليه وآله وسلّم) تصميم داشت چيزى بنويسد كه مانع گمراهى امّت باشد، اگر اين عمل انجام مى‏شد در امت اسلام گمراهى و ضلالت يافت نمى‏شد. عمر جلوى اين نوشتن را گرفت. پس بايد گفت: هر چه گمراهى در ميان امت اسلامى ديده مى‏شود عامل اصلى و اوليه آن عمر بود كه جلوى نوشتن آن وصيت را گرفت؟

5.        در برابر جناب عمر و هم‏داستانهايش كه مخالف با وصيّت نوشتن رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) بودند، افرادى هم بودند كه تلاش در نوشتن اين وصيّتنامه داشتند[3] وحتّى زنان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيز به همفكران عمر اعتراض كردند كه با اهانت عمر و دفاع رسول (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مواجه شدند؛ در تاريخ اين‌گونه نقل شده است كه زنان از پشت پرده صدا زدند : مگر سخن رسول گرامى (صلّي الله عليه وآله وسلّم) را نمى‏شنويد؟ عمر گفت : شما همانند دلباختگان يوسف هستيد كه به هنگام مريضى پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم) اشگ شما جارى مى‏شود، و به وقت سلامتى حضرت، برگردن او سوار مى‏شويد[4]. رسول گرامى (صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود : متعرّض آنان نشويد وآنها را به حال خود واگذاريد، زيرا آنان از شما بهتر هستند.

راستى، چه شدكه عمر و همراهان او، بر تيم مقابل غلبه كردند؟ و كار كداميك از اين دو گروه مخالف قرآن و سنّت پيامبر بود؟

6.       رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) با اين‏كه مفتخر به «إنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيم» مى‏باشد ، آن‏چنان از اين برخورد خلاف قرآن وسنّت مورد اذيّت قرار گرفت و غضبناك شد كه دستور داد همه از خانه او بيرون بروند[5]. در واقع رسول خدا با اخراج صحابه از منزل خود، نشان دادند كه از عمل صحابه ناراحت شده‌اند.حال مگر نه اين‌است كه خداوند مي‌فرمايد : «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً» (الأحزاب57) «آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركننده‏اى آماده كرده است» آيا اين است عدالت صحابه؟

7.       واقعا اگر كتاب خدا به تنهايي كفايت مي‌كند و نياز به مفسر و مبين و مجري احكام ندارد، و اگر صحابه پيامبر به آن عمل كردند پس چرا پيامبر در روز قيامت مي‌فرمايد «وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (فرقان30)» «و پيامبر عرضه داشت: پروردگارا قوم من قرآن را رها كردند» ؟؟؟

8.       جمله حسبنا كتاب الله عمربن خطاب در هنگام وفات پيامبر ماجراي قرآن بر سر نيزه كردن توسط معاويه، و شعار حسبنا كتاب الله او را ياد‌آوري مي‌كند. حال آيا اگر پيامبر در هنگام رحلت خود، اندكي بيشتر بر روي مسأله وصيت، پافشاري مي‌كردند داستان خوارج آن‌جا به وقوع نمي‌پيوست؟؟ به راستي قرآن بر سر نيزه كردن را معاويه و عمرو عاص از حسبنا كتاب الله عمر بن خطاب ياد نگرفته بودند؟؟

9.       ما سخن رسول الله را قبول كنيم يا سخن عمر بن خطاب را؟؟

زيرا پيامبر گرامي اسلام فرمودند «انّي تاركٌ فيكُمُ الثَّقَلين كِتابَ الله وَ عِترَتي اَهل بَيتي ما اِن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا اَبَدا وَ لَن يَفتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوض» «همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها ميگذارم ،كتاب خدا و اهل بيت من و هر كس به آن دو تمسك بجويد هرگز هلاك نمي‌شود، اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا اينكه در كنار حوض(كوثر) بر من وارد شوند» در واقع ايشان قرآن و عترت را با هم معرفي كردند ولي عمر بن خطاب مي‌گويد قرآن براي ما كافي است؟؟ آيا سيره عمر بن خطاب همان سيره پيامبر است؟ چرا هم اكنون هم علماي اهل سنت قائل به حسبنا كتاب الله هستند؟ مگر نه اين است كه تمامي فرقه‌هاي مسلمين كه بيش از 70 فرقه هستند ادعا مي‌كنند كه از قرآن تبعيت مي‌كنند؟ كدام يك از اين فرقه‌ها حق را بيان مي‌كنند و بر سيره قرآن عمل مي‌كنند؟ اگر قرآن همه مسلمين يكي است و همه مسلمانان ادعا مي‌كنند كه طبق سيره قرآن عمل مي‌كنند، پس چرا اين همه تفاوت و اختلاف و تضاد و تناقض وجود دارد؟ آيا غير از اين است كه قرآن به مفسري نياز دارد كه آن را تفسير كند؟

دقت كنيد كه طبق حديث ثقلين، رسول اكرم در آخرين لحظات عمر خود مي‌خواستند اين حديث نوراني را تكرار كرده و ثبت كنند. زيرا در آخرين لحظات عمر شريفشان فرمودند «دوات و كاغذي براي من بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد» و در حديث ثقلين هم مي‌فرمايند با متمسك شدن به قرآن و عترت است كه گمراه نمي‌شويد.

قرآن كريم از سويي مي‌فرمايد «لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» «و جز پاكان نمى‏توانند به آن دست زنند» و از طرف ديگر تنها اهل بيت پيامبر را به عنوان پاكان معرفي مي‌كند «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» «خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.» آري تنها اهل بيت هستند كه مي‌توانند ما را به معارف قرآن هدايت كنند. «فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ»

10.   گويا معاويه، ادامه دهنده راه عمر بن خطاب بود، و همان‌گونه كه عمر بن خطاب عترت طاهرين را از قرآن جدا كرد و گفت حسبنا كتاب الله، معاويه هم قرآن را بر سر نيزه زد و در عمل عترت را از آن جدا كرد. و آيا يزيد فرزند معاويه، پيروي از پدرش كرد كه در كربلا سر فرزند رسول الله را به نيزه زد؟؟؟ و آن سرهايي كه در كربلا به نيزه شد، ريشه‌اش در حكميت جنگ صفين و شعار حسبنا كتاب الله نبود ؟؟؟؟؟؟

خداوند در مورد هدف بعثت انبياء مي‌فرمايد «كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيَما اخْتَلَفُوا فِيهِ ........... (بقره/213)» «مردم (در آغاز) يك دسته بودند، خداوند، پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى، كه به سوى حق دعوت مى‏كرد، با آنها نازل نمود تا در ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داورى كند......... »

11.   به راستي اگر هدف از بعثت انبيا حل اختلاف بين مردم است آيا پيامبر نبايد به فكر حل اختلاف پس از خود باشد؟ اگر قرآن براي حل اختلاف كافي است پس چرا خداوند انبيا را براي حل اختلاف مبعوث كرد و چرا به ارسال كتاب اكتفا نكرد؟ به راستي اگر كتاب قانون حل اختلاف مي‌كند پس چرا اين همه فِرَق متعدد و متناقض با يكديگر به وجود آمده است و همگي براي اثبات عقايد خود به قرآن متمسك مي‌شوند؟ آيا كتاب قانون، مجري و قرآن، مفسر نمي‌خواهد؟ اين مفسر را چه كسي بايد تعيين كند؟ به راستي اگرمردم مي‌توانستند اين مجري قانون و مفسر قرآن و هادي امت را خود انتخاب كنند و با عقل خود راه حق را انتخاب كنند ديگر چه نيازي به وحي و ارسال رسل بود؟؟؟



[1]  اين حديث در صحيح ترين كتب اهل سنت نقل شده است . رجوع كنيد به صحيح البخاري ، ج 7 ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 كتاب المغازي ، باب مرض النبي - صلى اللّه عليه وسلم - ووفاته ؛ صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصيّة ، ج 5 ، ص 76

[2]  عن ابن‏عبّاس قال : «يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت على خدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة (او اللوح والدواة) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصية لمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير .

[3]  صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ،كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 75 ، آخر كتاب الوصية .

[4]  : الطبقات الكبرى لابن سعد ، ج‏2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبراني ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع‏الزوائد للهيثمى الشافعى ، ج 9 ص 34 ؛ كنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133

[5]  صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى



+ نوشته شده  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت  6:56&توسط عبدالله   | 


منع نقل حديث توسط عمر:

ذهبى مى گويد: عمر مى‌گفت: از پيامبر كمتر حديث نقل كنيد و چندين صحابى پيامبر را نسبت به نشر احاديث توبيخ كرد[1].

همچنين طبرى مى‌گويد: هر وقت خليفه مردم، حاكم و يا استاندارى را براى نقطه اى اعزام مى كرد، به او چنين سفارش مى كرد: فقط قرآن بخوانيد و از محمد كمتر روايت نقل كنيد[2] !!!!

همچنين قرظة بن كعب انصارى مى گويد: هنگاميكه قصد عزيمت به كوفه را كرديم، عمربن الخطاب تا منطقه «صرار» به بدرقه ما آمده و گفت: مى دانيد چرا شما را بدرقه كردم؟ گفتيم: لابد بخاطر اينكه ما از صحابه رسول اللّه (صلّي الله عليه وآله وسلم) هستيم؟ گفت: شما وارد آبادى و روستايى مى‌شويد كه قرآن مى خوانند، مبادا آنان را با خواندن و قرائت احاديث پيامبر از خواندن قرآن بازداريد! تا مى توانيد از پيامبر حديث كم نقل كنيد[3] !!!!!

1.       به چه دليل عمر نمي‌گذاشت مردم احاديث پيامبر را نقل كنند؟ آيا اين همان ترويج سنت است؟ يا اينكه جلوگيري از نشر سنت پيامبر؟ چرا اين كار را انجام مي‌داد؟ مگر احاديث پيامبر چه بودند؟ مگر احاديث پيامبر چيزي جز حلال و حرام و البته فضائل حضرت علي بود؟؟؟

2.       چرا اهل سنت نهي عمر در مورد متعه نساء را عمل مي‌كنند و آن را حرام مي‌دانند ولي نقل حديث را حرام نمي‌دانند؟؟ اگر متعه نساء به سبب نهي عمر حرام شد پس نقل حديث هم به سبب نهي او حرام مي‌شود، حال چگونه است كه علماي اهل سنت در نقل حديث كتابها تأليف كرده و مقالات مي‌نويسند؟ آيا اين پشت پا  زدن به سنت عمر نيست؟؟؟؟

3.       آيا نامگذارى به نام محمّد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) و يكى از نامهاى پيامبران ممنوع و حرام است؟ پس چرا عمر بن خطاب طى بخشنامه اى به كوفه، نام گذارى به نام پيامبران را ممنوع كرد و در مدينه نيز دستور داد هر كس به نام «محمد» است بايد آنرا تغيير دهد؟ امام عينى مى گويد: «كان عمر كتب الى أهل الكوفة: لاتسموا احداً باسم نبي، و أمر جماعة بالمدينة بتغيير أسماء أبناءهم المسمّين بمحمد ـ صلى الله عليه و سلّم ـ حتى ذكر له جماعة من الصحابة انه ـ صلّى الله عليه و سلّم ـ اذن لهم في ذلك فتركهم . (عمدة القاري ج15ص39)

4.       راستى كار بنى اميه در كشتن افراد هم نام على و كار عمر در ممانعت از نامگذارى به نام «محمّد» مكمّل يكديگر و در برگيرنده يك پيام و گام برداشتن در يك مسير و براى يك هدف مشترك نيست[4]؟

5.       به راستي چرا ابوبكر و  عمر بن خطاب و عثمان نام هيچ كدام از فرزندانشان را به نام اهل بيت نام گذاري نكردند و چرا نام هيچ كدام از فرزندان آنها و فرزندان بين اميه، علي يا حسن و يا حسين نيست؟ آيا اين نشانه دوستي است؟

6.        در كتب معتبر اهل سنت آمده است كه عمر بن خطاب اجازه خروج صحابه و زنان پيامبر را از مدينه نمي‌داد[5]. دليل اين كار چه ميتواند باشد ؟ آيا اين كار ترويج سنت پيامبر است يا اينكه جلوگيري از رواج آن؟

7.       به راستي مگر در سنت پيامبر چه چيزي بوده است كه بايد احاديث پيامبر سوزانده شود، از نقل آن جلوگيري شود و حتي صحابه پيامبر هم از شهر خارج نشوند تا اين سنت به جاي ديگري منتقل نشود؟ آيا در احاديث رسول الله چيزي غير از احكام الهي و البته امر به تبعيت از علي عليه السلام بوده است؟ آيا اين كار براي از بين بردن احاديثي مثل غدير و ثقلين و سفينه و طير مشوي و مودت و اخوت و ..... نبوده است؟ به راستي چه كسي مي‌داند كه چه مقدار از احاديثي كه از رسول الله نقل شده است به دست ما نرسيده است به دليل همين اعمال و رفتار. آري اين است ادامه راه نبي .... .



[1]  سير اعلام النبلاء 2: 601 در‌آنجا نقل مي كند كه «هكذا هو كا ن عمر يقول: اقلّوا الحديث عن رسول اللّه وزجر غير واحد من الصحابة عن بث الحديث وهذا مذهب لعمر وغيره. فباللّه عليك، إذا كان الأكثار من الحديث في دولة عمر كانوا يمنعون منه. مع صدقهم وعدالتهم وعدم الأسانيد»

[2]  تاريخ الامم و الملوك، ج3 ص 273

[3]  سنن ابن ماجه، ج 1 ص 12، مقدمه، ح 28/مستدرك حاكم، ج 1 ص 183، كتاب العلم، ح 347

[4]  حافظ مزى مى گويد: كانت بنو امية اذا سمعوا بمولود اسمه علي قتلوه، بني اميه كساني را كه اسم علي داشتند مي كشتند ، تهذيب الكمال ج13 ص 266

[5]  شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 4/457، تاريخ خطيب بغدادي 7/453



+ نوشته شده  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت  8:24&توسط عبدالله   | 


صلح حدیبیه و اعتراض عمر

يكى از نمونه‏هاى بارز دين و ايمان عمر جريان صلح حديبيه است، و آن صلحى است كه در سال ششم هجرت بين پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و مشركين قريش به امضاء رسيد. در آن سال مسلمانان جهت انجام مراسم حج به مكه رفتند ولى مشركين قريش آنان را از ورود به شهر مانع شدند. سرانجام پس از رفت و آمدهاى متعدد با نوشتن قرار داد صلحى غائله خاتمه يافت. يكى از مفاد قرار داد اين بود كه اگر كسى از قريش مسلمان شد و به مدينه گريخت رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بايد او را به قريش تسليم كند ولى اگر از مسلمانان كسى به مكه فرار كرد قريش چنين وظيفه‏اى ندارد. در صحيح مسلم آمده است كه وقتى مسلمانان به اين ماده اعتراض كردند حضرت فرمود: اگر كسى از ما گريخت خدا او را دور كند و اگر كسى (مسلمان شد و) نزد ما آمد خداوند به زودى براى او راه گريزى عنايت مى‏فرمايد.

در اين ميان عملكرد عمر در صلح حديبيه قابل دقت است:

«عمر نزد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم رفت و گفت: يا رسول اللّه آيا ما بر حق و آنان بر باطل نيستند؟ حضرت فرمود: آرى. گفت: آيا كشته‏هاى ما در بهشت و كشته‏هاى آنها در جهنم نيستند؟ فرمود: آرى. گفت: پس چرا تن به پستى دهيم (و با آنان بدين نحو صلح كنيم در حاليكه مى‏توانيم بجنگيم). فرمود: من رسول خدا هستم و خدا مرا ضايع نمى‏كند. عمر با خشم از نزد آن حضرت بيرون رفت و در حالى كه نمى‏توانست صبر كند نزد ابوبكر رفت و همان كلمات را به او گفت و از ابوبكر نيز همان جواب را شنيد. زهرى مى‏گويد عمر گفت: من به خاطر آن كارهائى انجام دادم (!) »(۱).

قبل از بررسى روايت مذكور به نكته‏اى كه بخارى در هر سه جا با اختلاف نقل كرده توجه مى‏كنيم و آن اينكه سؤال عمر از رسول خدا مختلف و جواب آن نيز مطابق سؤال بود. آنگاه مى‏بينيم چون همان سؤالات را از ابوبكر مى‏پرسد همان جواب را مى‏شنود حال اين نقل صحيح باشد يا نه، بعض از علماى اهل سنت آن را دليلى بر اعلميت ابوبكر مى‏دانند. ابن حجر مى‏گويد:

«... بل هو من أكابر المجتهدين بل هو أعلم الصحابة على الاطلاق...»(۲).

آنگاه اولين دليل خود را جريان فوق نقل مى‏كند.

ما از عموم منصفين از اهل سنت مى‏خواهيم كه بگويند كجاى جريان مزبور دليل بر علم و اجتهاد است تا چه رسد بخواهد دليل باشد كه او اعلم اصحاب است؟

اولين سؤالى كه در بررسى روايت مذكور به ذهن مى‏رسد اين است كه آيا عمر اهل جنگ بود كه خواهان زير بار صلح مذكور نرفتن و جنگ با مشركين بود؟ كسى اين تقاضا را داشته باشد كه بتواند بجنگد و آنگاه كه كار بر مسلمين سخت شد فرار نكرده و رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در ميان دشمنان تنها نگذارد و خود جان سالم به در ببرد. او - چنانچه گذشت - در احد و خيبر و حنين و ذات السلاسل نشان داد كه قدرت مقابله با دشمن را ندارد و در هيچ جنگى نه به كسى ضربه‏اى زد و نه از كسى ضربه‏اى خورد. با اين حال ما نمى‏دانيم كه اصرار او به جنگ، آن هم با آن شرائط به چه دليل بود! ديندارى عمر از برخورد او معلوم مى‏شود كه وقتى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اگر كسى نزد ما آمد خداوند براى او راه گريزى فراهم مى‏كند؛ به جاى قبول كردن و تسليم شدن - كه نشانه ديندارى است - بدان اعتراض كرده آن هم به صورتى كه خشم و غضب او را فرا گرفته و چون پيامبر جواب او را داد نزد ابوبكر رفته و بعد از آن هم كارهائى كرد كه بخارى از نقل آن خود دارى كرد. البته مسلم تفصيل واقعه را ننوشت. شايد مى‏دانست كه اگر بنويسد بايد بگويد كه عمر چه كرد!

آرى اين است ارزش خوابى كه از رسول خدا جعل كرده و به آن حضرت نسبت دادند. حال ببينيم كه آيا عمر بعد از قول ابو بكر آرام شد يا باز هم در ترديد خود باقى بود:

بخارى و مسلم در مداركى كه گذشت نوشته‏اند كه بعد از گفتگوى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم و ابو بكر با عمر سوره فتح نازل شد و چون آن را به عمر ارائه دادند آرامش يافت و گفت: آيا اين فتح است؟ پيامبر فرمود: آرى ولى نگفتند كه اين سوره چه مدت بعد از آن گفتگو نازل شد.

مسلم در روايتى ديگر مى‏نويسد كه سوره فتح هنگام برگشت از حديبيه نازل شد.(۳) يعنى تا وقتى كه آنها در آن مكان بودند عمر همچنان از اين عمل رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم در غضب بود. آيا ما اين را باور كنيم يا ايمان او را به حرف زدن گاو و گرگ! قضاوت با شما خوانندگان

۱- صحيح بخارى، همان، ص 256؛ و ج 4، ص 125، كتاب الجهاد، باب بعد از باب اثم من عاهد ثمّ غدر؛ وج 6، ص 170، آخرين حديث از تفسير سوره فتح.

۲- الصواعق المحرقة، ص 33، يعنى:... بلكه او از بزرگان مجتهدين بلكه مطلقا او دانشمندترين اصحاب مى‏باشد

۳- ج 3 صحيح، ص 1413، كتاب الجهاد والسير، باب 34، ح 97



+ نوشته شده  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت  6:41&توسط عبدالله   | 


ابوبکر و ابلاغ سوره توبه ................

داستان ابلاغ سوره توبه یکی از بهترین وقایع تاریخی برای اثبات بی ایمانی ابوبکر است که در این قسمت به شرح آن می پردازیم.

پس از نزول سوره برائت در سال نهم هجري ، پيامبر اكرم صلي الله عليه و‌آله وسلم ابوبكر را مأمور كرد راه مكه را پيش گيرد و سوره برائت را در موسم حج ابلاغ كند . جبرئيل نازل شد و عرض كرد : « لن يؤدي عنك الا انت او رجل منك» « اين رسالت را از تو طرف تو كسي ابلاغ نكند جز خودت يا كسي كه از توست» به همين دليل پيامبر حضرت علي عليه السلام را در پي ابوبكر فرستادند كه آيات را از او بگيرد و خود ابلاغ كند . اميرالمومنين هم در بين راه به ابوبكر رسيد ، نوشته را از ابوبكر گرفت و ابوبكر به سوي پيامبر بازگشت و گفت : « يا رسول الله ، نزل فيّ شئ » « اي پيامبر آيا در باره من آيه‌اي نازل شده است .» پيامبر فرمودند نه ، لكن جبرئيل نازل شد و گفت اين رسالت را از طرف تو كسي ابلاغ نكند جز خودت يا كسي كه از توست[1].

اين داستان نكات بسيار قابل تأملي دارد :

نكته اول : شيخ صدوق در مجلس ركن الدوله ، در مناظره با مخالفان با استدلال به داستان سوره برائت مي فرمايد : از اين خبر ظاهر مي شود ابوبكر از پيامبر نبود ، زيرا كه جبرئيل گفت : يا بايد خودت برساني و يا كسي كه از توست ، پس از اينكه ثابت شد ابوبكر از پيامبر نبوده معلوم مي شود وي تابع پيامبر نبوده است زيرا كه قرآن مي فرمايد « فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي» (سوره ابراهيم آيه 36) « هر كس از من پيروى كند از من است » و چون ابوبكر تابع پيغمبر نبوده پس دوستدار خدا نبوده است زيرا خداوند مي فرمايد « قُلْ إِن كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ » (آل عمران آيه 31) « بگو: «اگر خدا را دوست مى‏داريد، از من پيروى كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد » پس از آنكه ثابت شد ابوبكر مطيع پيامبر نبوده و دوستدار خدا هم محسوب نمي شد حضور او در صف اول ياران پيامبر بسيار سؤال برانگيز است !!!!!!

دوم اينكه خداى تعالى ابو بكر را براى ابلاغ چند آيه در يك شهر شايسته نديد و به پيغمبرش دستور داد كه براى اينكار على عليه السلام را بفرستد در اين صورت چگونه حزب سقيفه چنين كسى را براى جانشينى پيغمبر انتخاب كردند كه با تمام احكام قرآن در تمام شهرهاى اسلامى خلافت نمايد؟ چون خلافت يعني ابلاغ تمام احكام به تمامي بلاد مسلمين .

سوم اينكه اعزام ابو بكر در وهله اول و عزل او در وهله ثانى و نصب حضرت على (ع) بجاى وى براى اثبات و نشاندادن فضيلت و شايستگى على عليه السلام بود زيرا اگر از اول آنحضرت بچنين مأموريتى منصوب ميشد بنظر همه عادى ميآمد و چندان‏اهميتى نداشت ولى وقتى ابو بكر براه افتاد و سپس على عليه السلام بدان سمت گمارده شد اين امر دليل بر فضيلت و شايستگى على عليه السلام براى جانشينى پيغمبر و انجام وظائف او ميباشد.

چهارم اينكه ترس ابوبكر از نزول آيه اي در باره او ناشي از چه بود؟ به عبارت ديگر چه كساني از نزول وحي خائف و ترسان هستند؟ خداوند پاسخ اين سوال در قرآن داده است ، آنجايي كه مي فرمايد « يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِءُوا إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ مَاتَحْذَرُونَ (توبه‌آيه64) » « منافقان از آن بيم دارند كه سوره‏اى بر ضد آنان نازل گردد، و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: «استهزا كنيد! خداوند، آنچه را از آن بيم داريد، آشكار مى‏سازد!»  تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ......... !؟!؟!؟!؟



[1]  اين داستان در كتب تفسيري ، تاريخي و حديثي متعددي نقل شده است . رجوع كنيد به ، مسند احمد بن حنبل 6/152 ،‌ خصائص نسائي ص 20 ، ذخائر العقبى ص 69، كفاية الطالب ص 242، ينابيع الموده ص 88، ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 17 ، تفسير در المنثور سيوطي 3/209 ، تفسير طبري 9/44، فتح الباري 8/241 ،  البداية و النهاية 5/46 ،‌ كنز العمال 2/422 حديث شماره 4400 و .... .



+ نوشته شده  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت  10:25&توسط عبدالله   | 


امير مومنان خطبه اي خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) درود فرستادند ؛ سپس فرمودند :

آگاه باشيد که من از شما در مورد دو خصوصيت بيش از ساير خصوصيت ها نگرانم ؛ تبعيت از هواي نفس و آرزوهاي دراز ؛ آگاه باشيد که تبعيت از هواي نفس راه حق را مي بندد و آرزوهاي بلند ، سبب فراموشي آخرت مي گردد . آگاه باشيد که دنيا بار سفر بسته و ( از انسان) دور مي شود و آخرت بار سفر بسته و نزديک مي شود ؛ ولي فرزندان هر دو يکي است ( هر دو نظر به انسان دارند ) پس از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا نباشيد ؛ بدرستيکه امروز زمان کار است و حسابي در کار نيست و فردا زمان حساب است و کاري در ميان نيست ؛ و بدرستيکه شروع فتنه ها از هواي نفسي است که انسان به دنبال آن مي رود و بدعت هايي است که بصورت قانون در مي آيد و در آن با حکم خدا مخالفت مي شود ؛ و عده اي از مردم در آن عده اي ديگر را به کار مي گمارند .

 آگاه باشيد که حق اگر (از باطل) جدا شود هيچ اختلافي نخواهد بود و اگر باطل نيز جدا شود بر هيچ صاحب عقلي مخفي نخواهد ماند ؛ اما از اين مقداري و از آن مقداري گرفته و آن دو را با هم مخلوط مي گردانند پس با يکديگر ظاهري آراسته پيدا مي کنند . آنجاست که شيطان بر ياوران خويش مسلط مي گردد و کساني نجات مي يابند که خداوند براي ايشان از پيش نيکي فرستاده باشد ؛ بدرستيکه از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم که فرمودند : چگونه خواهيد بود در زماني که فتنه ها از چشم شما پوشيده مانده و در ميان شماست ؛ کودک در آن بزرگ شده و بزرگ در آن پير مي شود ؛ در ميان مردم جريان دارد ولي مردم آن را سنت خويش قرار مي دهند و اگر چيزي از آن را تغيير دهند مي گويند : سنت را تغيير داديد و بر مردم کار ناپسندي وارد شده است !!!

 سپس امتحان سخت تر مي گردد و مردمان را اسير مي کند و فتنه را بر ايشان مي کوباند همانطور که آتش ، چوب را مي کوباند ، و همانطور که سنگ آسيا ، تفاله ها را مي کوباند و براي غير خدا به دنبال دين مي روند و براي غير علم به دنبال دانش مي روند و دنيا را با کارهاي اخروي طلب مي کنند .

 سپس رو به مردم نموده در حاليکه عده اي از بستگان و نزديکان و شيعيانش گرد او بودند فرمود :

 خلفاي قبل از من کارهايي انجام دادند که در آن با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مخالفت کردند و در آن بناي مخالفت با رسول خدا را از روي عمد داشتند . پيمان او را شکسته و سنت او را تغيير دادند ؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمايم و آنها را به جايگاه خود بازگردانم و به آنچه در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بود لشکر من از گرد من پراکنده شده و تنها باقي مي مانم و يا با عده کمي از شيعه ام که برتري من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا - صلي الله عليه وآله وسلم – را مي دانند .

 به من خبر دهيد اگر دستور مي دادم که مقام ابراهيم ( عليه السلام ) را به همان مکاني که رسول خدا ( صلي الله عليه و آله ) قرار داده بود ، بازگردد .

 و فدک را به ورثه فاطمه باز مي گرداندم و مقدار پيمانه ( براي کشيدن مقدار زکات ) را به همان حالت قبل باز مي گرداندم ؛ و زمين هاي هديه رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) را که به عده اي داده بود و دستور حضرت را اجرا نکردند ، به ايشان مي دادم .

  و خانه جعفر را به ورثه اش بازمي گرداندم  و آن را از مسجد خراب مي کردم ( زيرا خانه او را به زور گرفته و در مسجد وارد کردند )  ؛ و عده اي از زناني را که به غير حق همسر مرداني شده اند پس گرفته و ايشان را به همسرانشان بازمي گرداندم !!! .

 و حکم ( خدا ) در مورد فروج و ارحام ( اعمال خلاف عفت ) در مورد ايشان جاري مي کردم ؛ و مردمان بني تغلب را به اسارت مي گرفتم ( زيرا ايشان به جنگ با مسلمانان پرداخته رسول خدا دستور به اسارت همه ايشان دادند )

 و آن مقدار از زمين هاي خيبر را که بين مردم تقسيم شده است باز مي گرداندم ( زيرا اين زمين ها در اصطلاح فقهي مفتوح عنوة است يعني براي گرفتن بيشتر زمين هاي خيبر جنگ صورت نگرفت و لذا ملک تمامي مسلمانان است نه عده اي خاص و کسي حق تملک آن را ندارد ) .

  و دفاتر هديه هاي ماهانه را پاک مي کردم ( زيرا خلفا دفاتري داشتند که در آن در مورد افراد خاصي ثبت شده بود هر ماه به فلان کس فلان مقدار شهريه داده شود )

 و همانطور که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم تقسيم مي کرد همانطور يعني به صورت مساوي ( اموال را بين مردم ) تقسيم مي نمودم

 و آن را فقط سبب آبادي زندگي ثروتمندان قرار ندهم و مقدار اندازه گيري زمين ايشان را کنار مي انداختم ( زيرا با آن مقدار هديه هاي رسول خدا به خود را افزايش مي دادند ) ؛ و ازدواج ها را يکسان قرار مي دادم ( زيرا ايشان دستور داده بودند که غير عرب حق ازدواج با عرب را ندارد اما رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم مي فرمودند مسلمان کفو مسلمان است )

 و خمس مربوط به رسول خدا را همانطور  که خداوند عز وجل دستور داده است جاري مي نمودم ( نه مانند خلفا که آن را سهم خاص خود به عنوان خليفه رسول خدا مي دانستند ) .

 و مسجد رسول خدا صلي الله عليه وآله را به همان مقدار سابق باز گردانده و درهايي را که به سوي آن گشوده گشته بود مي بستم ( هر کسي از بزرگان صحابه که خانه ايشان در کنار مسجد بود بعد از رسول خدا به خلاف دستور حضرت ، براي خود از خانه خويش دري خاص به درون مسجد کشيد تا درب اختصاصي او باشد )

 و درهايي را که بسته شده بود باز مي نمودم ( رسول خدا صلي الله عليه وآله در زمان حيات خويش تنها دستور دادند که دربي از خانه امير مومنان و ناوداني از خانه عباس عموي ايشان به مسجد باز باشد و ساير درها بسته شود اما اين درب و ناودان در زمان خلفا به دستور ايشان مسدود گشت ) .

 و مسح از روي کفش را حرام مي نمودم ( خلفا اين کار را جايز دانستند )

 و به خاطر نوشيدن نبيذ حد الهي را جاري مي ساختم ( خلفا نبيذ را که نوعي شراب خفيف شده است جايز دانستند )

 و دستور مي دادم که همه مردم دو متعه ( حج و زنان ) را جايز بدانند

 و دستور مي دادم که بر جنازه ( هنگام نماز ميت ) پنج تکبير بگويند ( خلفا چهار تکبير مي گفتند )

 و مردم را وادار مي نمودم که بسم الله الرحمن الرحيم را ( در نماز ) بلند بگويند ؛ و کساني را که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بيرون ( تبيعد ) کرده بودند و بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله به مسجد حضرت وارد شدند ، بيرون مي نمودم (رسول خدا مروان و پدرش را تبعيد کرده اما خلفا ايشان را امام جماعت مسجد رسول خدا نمودند !!!)

 و کساني را که رسول خدا صلي الله عليه وآله ايشان را در مسجد خويش جاي داده بود و بعد از ايشان بيرون شدند به مسجد مي آوردم ( عده اي از صحابه جايگاه و خانه اي جز صفه و ايوان مسجد رسول خدا نداشتند و رسول خدا ايشان را در آنجا ساکن کرده بود اما خلفا ايشان را از مسجد بيرون کردند )

 و مردم را بر حکم قرآن وادار مي کرده و ايشان را وادار مي کردم که طلاق را طبق سنت انجام دهند ( طبق آيه قرآن ازدواج احتياج به شاهد نداشته و طلاق دو شاهد احتياج دارد اما خلفا حکم هر دو را برعکس نمودند )

 و صدقات را بر گروه ها و مرزهاي خودش باز مي گرداندم ( صدقات بايد بر گروه هاي مختلفي تقسيم مي شد اما خلفا آن را فقط به بعضي از ايشان مي دادند ) ؛

 و وضو و غسل و نماز را به زمان خويش ( در مورد نماز ) و روش خويش  ( در مورد غسل ) و جايگاه خويش ( در مورد وضو ) باز مي گرداندم ( زيرا نماز هاي يوميه را مي توان در سه وقت خواند اما خلفا مخالفت کردند و شرايط وجوب غسل را تغيير دادند و نيز محل وضو را عوض کردند زيرا در وضو دست بايد از بالا به پايين شسته مي شد وبرعکس نمودند ، بعضي از سر بايد مسح مي شد آن را نيز تغيير دادند ، پا نيز بايد مسح مي شد آن را شستند )

 و مردمان نجران را به محل خويش باز مي گرداندم ( از سخنان رسول خدا در آخرين روز اين بود که لشکريان اسامه را راهي کنيد ، خدا هر کس را که به اين لشکر نرود لعنت کند اما خلفا به خاطر مصالح خويش به اين لشکر نرفته و براي پوشاندن اين قضيه گفتند رسول خدا فرموده است : لشگر اسامه را راهي کنيد  ، و در جزيرة العرب دو دين باقي نگذاريد . و به همين جهت دستور دادند که همه اهل نجران را که مسيحي بودند از جزيرة العرب بيرون کنند اما با يهود که روابط خوبي با خلفا داشتند کاري نداشتند و حتي کعب الاحبار يهودي توانست نفوذ زيادي در دربار خلافت پيدا کند)

 و اسيران فارس و باقي ملت ها را به کتاب خدا و سنت رسول او بازمي گرداندم ( ايشان دستور دادند که هيچ برده اي از ساير کشورها حق ورود به بلاد اسلامي ندارد مگر آنکه مولايش مجوز بگيرد و بعد از آزاد شدن در زمان مردن مولايش در صورتي که مولا وارثي نداشت حق ارث بردن از مولا ندارد با اينکه هر دوي آنها خلاف احکام اسلامي بود ) در اين صورت از گرد من پراکنده مي شدند .

 قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غير از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ايشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبي به جماعت بدعت است ؛ پس عده اي از لشکريان که همراه من جنگيده بودند ندا دادند : اي اهل اسلام سنت عمر تغيير کرد!!! ما را از نماز  مستحبي در ماه رمضان باز مي دارند !!!

 و ترسيدم که بر من از سمت لشکرم شوريده همانگونه که از اين امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراهي و دعوت کنندگان به سوي آتش ديدم .

 و نيز اگر من از خمس سهم بستگان رسول خدا را مي دادم که خداوند در مورد آن فرموده است که  "اگر به خدا و آنچه بر بنده مان نازل کرده ايم ايمان آورده بوديد در روز جدايي ( حق از باطل) ، روزي که دو لشکر با يکديگر ملاقات کردند ( و حق در مقابل باطل قرار گرفت در آن روز بعد از گرفتن غنايم خمس را پرداخت کنيد) .

 پس قسم به خدا ما همان بستگان( ِ رسول خدا) هستيم ، کساني هستيم که خداوند ما را  با خود و با رسولش در کنار هم قرار داده است پس گفته است : (اين خمس)" براي خدا و رسولش و براي بستگان و يتيمان و بيچارگان و در راه ماندگان است" و اين آيه را در مورد ما نازل کرد "  تا مبادا سبب فزوني دولت ثروتمندان شما گردد ؛ پس آنچه را رسول خدا براي شما آورده است پس آن را بگيريد و آنچه شما را ( از آن ) نهي کرده است پس دست از آن برداريد و از خدا بترسيد " در مورد ظلم نمودن به اهل بيت رسول خدا ؛ "بدرستيکه خداوند صاحب عقوبت شديدي است " براي کساني که به ايشان ظلم کند ؛ (اين عمل خدا در اعطاي خمس به اهل بيت) رحمتي بود از جانب او براي ما و ثروتي بود که خدا بوسيله آن ما را بي نياز ساخته بود و در اين زمينه به فرستاده اش توصيه کرده بود و سهم ما را در صدقه قرار نداد ؛ و بدين سبب فرستاده اش را گرامي داشت و ما اهل بيت را نيز گرامي داشت تا مبادا به ما از کثيفي هاي مردمان ( صدقه ) بخوراند .

 پس خدا و فرستاده او را تکذيب کردند و کتاب خدا را که در حق ما سخن مي گفت انکار نمودند و ما را از مالي واجب که خدا براي ما قرار داده بود منع کردند ؛ و مثل آنچه ما بعد از رسول خدا ديديم ، خاندان هيچ پيغمبري از امت آن پيغمبر نديدند ؛ و خداوند ياري کننده ماست در مقابل کسي که به ما ظلم نموده است ولا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم

 

در همين يک روايت حضرت بيش از بيست مورد از بدعت هاي خلفاي سابق رامطرح نموده و علت عدم مخالفت خويش را با آنها به طور حکومتي مشخص ساخته اند .

الكافي  للشيخ الكليني ، ج 8  ، ص 58 ، شماره 21



+ نوشته شده  جمعه دهم آبان 1387ساعت  9:36&توسط عبدالله   | 


عثمان چگونه به خلافت رسید ؟؟؟

در كتب معتبر اهل سنت نحوه‌ي روي كار آمدن عثمان را اينگونه مي خوانيم :

پس از آنكه خليفه‌ي دوم زخمي شد به او گفتند اي خليفه جانشين تو كيست ؟ او گفت : « .... مي دانم كه شايسته ترين فرد براي هدايت شما به راه راست اين فرد ( اشاره به حضرت علي ) است . ولي نمي توانم و نتوانستم كه رياست ولي را چه در زمان حيات و چه بعد از مرگ خود قبول نمايم . آنگاه شش نفر را انتخاب كرد كه عبارتند از : حضرت علي ، عثمان و سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و زبير ، و گفت بر شما باد به اين چند نفري كه پيامبر درباره آنها فرمود اينان اهل بهشت مي باشند و از اين جمع يكي را برگزينيد واگر يكي از آنها بر شما والي شد با او رفتار خوبي داشته باشيد ... . وقتي صبح شد اين اشخاص را خواست و به آنان گفت پس از تامل دريافتم كه شما بزرگان اين مردم هستيد و از ميان شما بايد يكي به عنوان خليفه پس از من انتخاب شود و من از مردم بر شما نمي ترسم بلكه از شما بر مردم مي ترسم . رسول خدا هنگام وفاتش از شما راضي بود . با اجازه عايشه وارد خانه اش شويد و در آنجا با يكديگر به مشورت بپردازيد و از ميان خود فردي را برگزينيد و پس از 3 روز بايد خليفه را مشخص كرده باشيد و صهيب بايد سه روز امام جماعت بر مردم را به عهده بگيرد و نماز جماعت را اقامه كند و روز چهارم حتما كسي بر شما امير باشد ، و عبدالله به عنوان مشاور در جمع شما حاضر باشد ! ولي در خلافت و امارت سهمي نخواهد داشت . اماطلحه با شما در امر خلافت شريك خواهد بود .... و به صهيب گفت سه روز جماعت را اقامه كن و پس از آن اين شش نفر را از جريان با خبر كن و و قتي كه در خانه عايشه حاضر شدند عبدالله بن عمر كه در امر خلافت هيچ سهمي نخواهد داشت را حاضر كن و ناظر بر عملكرد آنها باش ،‌چنانچه 5 نفر فردي را انتخاب كردند ولي يك نفر با آنان مخالفت كرد ، اون را بكش و اگر چهار نفر به فردي راي دادند و 2 نفر مخالفت كردند آن دو را بكش ،‌واگر سه نفر فردي را انتخاب كردند و 3 نفر ،‌ ديگري را انتخاب كردند ، در اين صورت عبدالله را به عنوان داور قرار بده و اگر به حكميت عبدالله بن عمر رضايت ندادند با گروهي باش كه عبدالرحمن بن عوف با آنهاست و بقيه را بكش .... » [1]

حال سوال اينجاست :

طرح شوري عمر بر اساس كدام يك از آيات قرآني يا احاديث و فرموده هاي پيامبر بود  ؟ موضوع محدوديت اعضاي شورا در شش نفر تحت چه ضابطه اي بود ؟ اصل تشكيل شورا نه با سنت پيامبر سازگار بود و نه با سنت ابوبكر ؟ چون به گفته اهل سنت پيامبر جانشين تعيين نكردند و ابوبكر هم يك نفر را جانشين انتخاب كرد ، پس چرا عمر اين شورا را ساخت ؟‌ واگذاري اختيارات قاطع و سرنوشت ساز شورا به عبدالرحمن بن عوف و بي كاره بودن ديگران بر اساس چه مزيت و حق تقدمي نسبت به ديگران بود ؟ با اينكه خود عمر گفت مي دانم كه شايسته ترين فرد براي خلافت نسبت به شما علي بن ابي طالب است ؟

حكم قتل برخي از اعضاي شورا خلافت به چه دليلي صادر شد ؟ بااين كه به گفته خود عمر پيامبر از همه آنها راضي و خشنود بود و عمر با استناد به اين موضوع آنها را صالح و به عنوان عضويت شورا معرفي كرد !!

علماي اهل سنت مي گويند كه رسول اكرم تعيين خليفه را طبق نظر و راي امت قرار داده است . آيا نظر و راي امت همين بوده است كه شش نفر را زير قدرت پنجاه نفر شمشير زن قرار دهند تا آن شش نفر مجبور باشند كه يك نفر را به خلافت برگزينند ؟ جمع بين كتاب و سنت و سيره ابوبكر و عمر با انواع تضادها و موارد فراوان تخلف چگونه قابل عمل و امكان پياده كردن را داشت ؟ يعني آيا بين سيره ابوبكر و سيره عمر امكان هم آهنگي و توافق كامل وجود داشت كه بتوان هر دو را با هم در رديف كتاب و سنت مطرح نمود ؟ با اينكه يكي از تفاوتهاي سيره ابوبكر و عمر نوع انتخاب جانشين است ، و سيره اين دو با سيره پيامبر كاملا تفاوت داشت . چون كه به گفته اهل سنت پيامبر جانشين انتخاب نكرد اما ابوبكر و عمر و معاويه و ... بايد جانشين انتخاب كنند ؟

مگر پيامبر نفرمود « علي با حق است و حق با علي است » پس چرا عمر در قضيه شورا علي را معيار حق قرار نداد بلكه عبدالرحمن بن عوف را معيار حق قرار داد و گفت در هر طرفي كه عبدالرحمن بن عوف باشد حق با آن طرف است ؟ و سه نفر طرف مقابل بايد گردن زده شوند ؟

 

[1]  رجوع كنيد به تاريخ كامل ابن اثير ج 3 حوادث سال 23 ، تاريخ طبري 4/228، ‌تاريخ ابن كثير 7/144



+ نوشته شده  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت  6:48&توسط عبدالله   | 


از جمله مواردي كه عمر از پيش خود تشريع كرد نماز تروايح بود . فقط نماز هاي واجب است كه خداوند در پنج نوبت بدان دستور داده و خواندن آنها با جماعت مستحب است .  پيغمبر شخصا نماز هاي مستحبي ماه مبارك رمضان را بدون جماعت به جا مي آورد و مردم را تشويق مي كرد كه آن را به پاي دارند . در عصر ابوبكر هم اين چنين بود ولي وقتي عمر روي كار آمد يك روز با گروهي از صحابه به مسجد آمد وديد كه مردم نماز هاي مستحبي به جا مي آورند . گروهي نشسته اند ، جماعتي تسبيح ميگويند ، قرآن ميخوانند و ..... عمر از اين منظره خوشش نيامد !! پس نماز تروايح را براي آنها در شب هاي ماه رمضان تشريعكرد و دستور داد كه همگي در آن شركت كنند . درحاليكه نماز مستحبي را خدا از قيد جماعت آزاد ساخته تا بندگان بتوانند به تنهايي آن طور كه ميخواهند به خدا نزديك شوند . و نيز رها ساختن مستحبات از قيد جماعت باعث مي شود كه خانه ها از بركت و شرافت نماز خواندن در آنها خالي نماند . در اين رابطه لازم است بگويم كه روزي عبدالله مسعود از پيامبر پرسيد كدام يك بهتر است نماز مستحبي درخانه ام يا در مسجد ؟

پيامبر فرمود  نمي بيني كه خانه من چقدر به مسجد نزديك است با اين وصف من دوست دارم كه نمازهايم را در خانه ام بخوانم مگر اينكه نمازهاي واجب باشد . اين روايت از احمد بن حنبل و ابن ماجه و ابن خزيمه نقل شده است.

 برگرفته شده از کتاب الاجتهاد و النص



+ نوشته شده  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت  14:57&توسط عبدالله   | 


جا به جا نمودن مقام ابراهيم

مقام ابراهيم سنگي است كه حاجيان بعد از طواف طبق آيه شريفه « واتخذو من مقام ابراهيم مصلي » در آنجا نماز ميگذارند ، حضرت ابراهيم و اسماعيل وقتي ساختمان خانه خدا را بناكردند و بالا آوردند پا روي آن سنگ گذاردند تا سنگ و گل رابالا ببرند. اين سنگ به كعبه چسبيده بود ولي عرب بعد از حضرت ابراهيم واسماعيل آن را در جاي كنوني قرار دادند وقتي نبي اكرم  مبعوث گرديد و مكه فتح شد آن را به همانگونه كه در زمان پدرانش حضرت ابراهيم و اسماعيل بود به كعبه چسبانيد اما هنگامي كه عمر روي كار آمد آن را در جاي كنوني كه عرب جاهلي قرار داده بود نهاد . حال آنكه در زمان پيامبر و ابوبكر به كعبه متصل بود .



+ نوشته شده  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت  13:57&توسط عبدالله   | 


واجب نبودن نماز در صورت نبود آب

اين يكي از شاهكارهاي خليفه دوم است كه فتوا داد وقتي آب موجود نبود نماز واجب ساقط است تا اينكه به آب دسترسي پيدا كنيد ؟؟!!!! در حاليكه در چند جاي قرآن اشاره به تيمم دارد در صورت نبود آب از جمله در سوره مائده آيه 6  كه مي فرمايد « اي كساني كه ايمان آورده ايد وقتي براي نماز برخاستيد صورتها و دستهايتان را ........... و اگر يكي از شما را قضاي حاجتي دست داده يا با زنان تماس حاصل كرده ايد و دسترسي به آب نداشتيد با خاك پاك تيمم نماييد و صورتها و دستهاي خود را بدان مسح كنيد » و در سوره نساء‌ آيه 43 نيز مشابه همين آيه آمده است كه عزيزان ميتوانند مراجعه كنند .و نيز در سوره مائده آيه 9 صريحا امده است كه « فلم تجدو ماء فتيمموا صعيدا طيبا » يعني اگر آب نيافتيد با خاك پاك تيمم كنيد .  علاوه بر قرآن در كتب اهل تسنن هم موجود است كه به عنوان مثال ابو حنيفه گفته است كه مي شود با نبيذيا همان آبي كه در آن  خرما مي ريزند و آبي است مضاف مي توان وضو گرفت .



+ نوشته شده  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت  8:0&توسط عبدالله   | 


خداوند متعال و پيامبر ازدواج موقت را تشريع مي كردند و مسلمانان نيز در عصر رسول خدا به آن عمل ميكردند و تا پيغمبر زنده بود اين عمل هم مشروع و معمول بود .در زمان ابوبكر نيز به آن عمل ميكردند . و در ابتداي خلافت عمر هم مسلمين آن را اجرا ميكردند ولي بعد عمر به دلايلي آن را قدغن كرد و گفت عامل آن را به كيفر مي رسانم .

نص صريح قرآن كريم براي مباح بودن ازدواج موقت اين آيه است كه خداوند مي فرمايد :« فما استمتعتم به منهن فآتوهن اجورهن فريضه» « هر يك از زنان را كه از آنان برخوردار شديد واجب است مهر ايشان را كه مزد آنان مي باشد به آنان بدهيد » نصوص سنن و احاديث صريح پيغمبر را اصحاب صحاح ومولفين كتب معتبر اهل تسنن در منابع خودآورده اند از جمله حديث ابو نضره است در صحيح مسلم جلد يك ص 467 باب التمتع بالحج . اين مطلب در كتب « الفصول المهمه ، المسائل الفقهيه الخلافيه ، اجوبه موسي جار الله » و كتب بسياري ديگر از اهل تسنن آمده است حالا ما مي پرسيم كه آيا اين كه عمر اين كارها را حرام كرد اجتهاد او در مقابل نص صريح قرآن نيست .

و غير از اين است كه« حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة »

«حلال محمد حلال است تا روز قيامت، و حرام محمد حرام است تا روز قيامت‏».

و نيز در در المنثور سيوطي جلد 2 ص 141 (و ‌عماد الدين طبري ج 1 ص 114 و تفسير فخر رازي ذيل آيه 24 سوره نساء و  كتب ديگر) از ابن عباس نقل شده است كه مي گفت متعه رحمتي از جانب خدا بر امت محمد بود اگر عمر نهي نكرده بود جز شقي و بد بخت و گروه اندكي از مردم كسي محتاج به زنا نمي شد.

همچنين در جمع بين صحيحين از جابر از طرق مختلف روايت كرده است كه گفت ما با يك مشت خرما و آرد در زمان رسول الله و ابي بكر و مدتي هم در زمان عمر تا نهي نكرده بود متعه مي كرديم ( صحيح مسلم 3/1203) كه عمر براي خاطر عمر پسر حريت وقتي كه متعه كرده بود نهيش كرد .

 و احمد بن حنبل در مسندش از عمران پسر حصين نقل كرده كه متعه زنان در قرآن نازل شده و ما‌ آن را دانسته و در زمان پيامبر به آن عمل مي كرديم و حرام بودنش در قرآن نيامده و پيامبرهم از آن نهي نكرد تا از دنيا رفت . ( مسند احمد بن حنبل جلد 4 صفحه 436 و صحيح بخاري جلد 6 ص 330 )

و در جاي ديگر آمده است كه عبدالله عمر آن را حلال ميدانسته وقتي به او گفتند كه پدرت آن را حرام كرده گفت آيا ما سنت را واگذاشته و سخن پدرم را بگيريم .( تاريخ ابن كثير جلد 5 ص 141 و صحيح ترمذي جلد 3 ص 185) البته ابن حجر عسقلاني و .... چندين حديث در باب حلال بودن متعه اورده اند كه مجال گفتن آن نيست و همين مقدار براي عقلا كافي است.

و در كتبي مثل صحيح مسلم 3/885 و صحيح بخاري كتاب حج حديث 2135 و 1469 آمده است كه عمر آن را حرام كرده است ولي گويا اهل سنت عمر را از خدا و پيامبر آگاه تر مي پندارند ( معاذ الله )



+ نوشته شده  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت  7:24&توسط عبدالله   | 


نهي از حج تمتع

علت اينكه اين حج را حج تمتع ميگويند اين است كه در مدت فاصله بين دو احرام ( احرام عمره و حج  محظورات احرام مباح و حلال مي گردد و شخص عامل به آن مي تواند دراين مدت از آنچه در احرام عمره حرام بود و در احرام حج نيز حرام ميگردد لذت و تمتع ببرد . اين همان معنايي بود كه عمر و بعضي از اتباعش ناخوش مي داشتند . در مجمع البيان در ذيل آيه « فمن تمتع بالعمره » آمده است كه مردي گفت آيا به قصد حج خارج شويم و سرهاي ما از آب غسل جنابت تر باشد . و پيغمبر  به او فرمود تو هيچگاه به اين احكام ايمان نمي آوري .

روز عمر در منبر خطبه مي خواند و ضمن آن با كمال صراحت گفت « متعتان كانتا علي عهد رسول الله و انا انهي عنهما و اعاقب عليهما : متعه الحج و متعه النسا » « دو لذت در زمان پيغمبر بود و من از آن جلوگيري خواهم كرد و مرتكب آنها را مجازات ميكنم لذت بردن در حج و عقد موقت ( صيغه ) »

خداوند متعال و پيامبر ازدواج موقت را تشريع مي كردند و مسلمانان نيز در عصر رسول خدا به آن عمل ميكردند و تا پيغمبر زنده بود اين عمل هم مشروع و معمول بود .در زمان ابوبكر نيز به آن عمل ميكردند . و در ابتداي خلافت عمر هم مسلمين آن را اجرا ميكردند ولي بعد عمر به دلايلي آن را قدغن كرد و گفت عامل آن را به كيفر مي رسانم .

نص صريح قرآن كريم براي مباح بودن ازدواج موقت اين آيه است كه خداوند مي فرمايد :« فما استمتعتم به منهن فآتوهن اجورهن فريضه» « هر يك از زنان را كه از آنان برخوردار شديد واجب است مهر ايشان را كه مزد آنان مي باشد به آنان بدهيد » نصوص سنن و احاديث صريح پيغمبر را اصحاب صحاح ومولفين كتب معتبر اهل تسنن در منابع خودآورده اند از جمله حديث ابو نضره است در صحيح مسلم جلد يك ص 467 باب التمتع بالحج . اين مطلب در كتب « الفصول المهمه ، المسائل الفقهيه الخلافيه ، اجوبه موسي جار الله » و كتب بسياري ديگر از اهل تسنن آمده است حالا ما مي پرسيم كه آيا اين كه عمر اين كارها را حرام كرد اجتهاد او در مقابل نص صريح قرآن نيست .

و غير از اين است كه« حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة »

«حلال محمد حلال است تا روز قيامت، و حرام محمد حرام است تا روز قيامت‏».

و نيز در در المنثور سيوطي جلد 2 ص 141 (و ‌عماد الدين طبري ج 1 ص 114 و تفسير فخر رازي ذيل آيه 24 سوره نساء و  كتب ديگر) از ابن عباس نقل شده است كه مي گفت متعه رحمتي از جانب خدا بر امت محمد بود اگر عمر نهي نكرده بود جز شقي و بد بخت و گروه اندكي از مردم كسي محتاج به زنا نمي شد.

همچنين در جمع بين صحيحين از جابر از طرق مختلف روايت كرده است كه گفت ما با يك مشت خرما و آرد در زمان رسول الله و ابي بكر و مدتي هم در زمان عمر تا نهي نكرده بود متعه مي كرديم ( صحيح مسلم 3/1203) كه عمر براي خاطر عمر پسر حريت وقتي كه متعه كرده بود نهيش كرد .

 و احمد بن حنبل در مسندش از عمران پسر حصين نقل كرده كه متعه زنان در قرآن نازل شده و ما‌ آن را دانسته و در زمان پيامبر به آن عمل مي كرديم و حرام بودنش در قرآن نيامده و پيامبرهم از آن نهي نكرد تا از دنيا رفت . ( مسند احمد بن حنبل جلد 4 صفحه 436 و صحيح بخاري جلد 6 ص 330 )

و در جاي ديگر آمده است كه عبدالله عمر آن را حلال ميدانسته وقتي به او گفتند كه پدرت آن را حرام كرده گفت آيا ما سنت را واگذاشته و سخن پدرم را بگيريم .( تاريخ ابن كثير جلد 5 ص 141 و صحيح ترمذي جلد 3 ص 185) البته ابن حجر عسقلاني و .... چندين حديث در باب حلال بودن متعه اورده اند كه مجال گفتن آن نيست و همين مقدار براي عقلا كافي است.

و در كتبي مثل صحيح مسلم 3/885 و صحيح بخاري كتاب حج حديث 2135 و 1469 آمده است كه عمر آن را حرام كرده است ولي گويا اهل سنت عمر را از پيامبر آگاه تر مي پندارند ( معاذ الله ) 



+ نوشته شده  جمعه دهم خرداد 1387ساعت  9:20&توسط عبدالله   | 


بعد از یک مقدمه کوچک حالا انشاء الله کار خودم رو شروع می کنم و سعی می کنم هر هفته یا ده روز یک بار یک مطلب جدید بگذارم .

گستاخي نسبت به رسول خدا  و جلوگيري از نوشتن منشور ابدي آن حضرت

بخاري به سند خود از عبدالله بن عبدالله بن مسعود روايت ميكند كه ابن عباس گفت هنگامي كه وفات پيغمبر فرا رسيد گروهي از رجال از جمله عمر خطاب در بيت پيغمبر حضور داشتند . پيامبر فرمودند بياييد تا فرماني براي شما بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد . عمر گفت پيغمبر هذيان ميگويد قرآن  در دسترس شماست همين كتاب خدا براي ما كافي است . در اين حال كشمكش افتاد ، گروهي موافق حرف پيامبر و گروهي موافق حرف عمر بودند كه وقتي سخنان بيهوده آنان بالا گرفت پيامبر فرمود برخيزيد . اين روايت را مسلم و احمد حنبل آن را در مسند خود جلد اول ص 325 آورده است .

آري گويي پيامبر مانند آنها مقام كتاب خدا را نمي شناخت يا اينكه آنها از پيغمبر داناتر به ارزش قرآن و فوايد آن بودند !!! به اين هم اكتفا نكردند و با جمله « هذيان ميگويد » مقام نبوت را به سخره گرفتند . در حاليكه خدا در همين قرآن گفته است :

« ماضل صاحبكم و ما غوي * و ما ينطق عن الهوي * ان هو الا وحي يوحي » « صاحب شما گمراه و منحرف نيست واز پيش خود سخن نميگويد آنچه او ميگويد وحي است كه به او مي شود »

البته برادران اهل سنت دليل هايي راجع به اين سخن عمر گفته اند كه به بيان آن مي پردازيم . شيخ سليم البشري ميگويد شايد اينكه پيامبر به حاضران اين جمله را فرمود نميخواست مطلبي بنويسد بلكه مقصود حضرت اين بود كه با اين سخن آنها را امتحان كند . اگر بخواهيم اينگونه در نظر بگيريم اين حرف شما با جمله بعدي پيامبر كه فرمود : هرگز گمراه نمي شويد هماهنگ نيست ، زيرا اين جمله جواب دوم امر است . و اگر منظور از اين خبر دادن تنها امتحان كردن بود يك نوع دروغ روشن بود كه گفتار پيامبران از آن پيراسته است . و نيز ديگر آن لحظه لحظه امتحان نبود بلكه موقع رفع عذر و بيمدادن مردم و سفارش موضوع مهم و خير خواهي امت بود . همچنين وقتي پيامبر در تمام عمر خود مناسب نديد كه اصحاب را امتحان كند پس چطور در اين لحظات آخر خواست كه صحابه را امتحان كند . و اين شيخ گفته است كه شايد يك امر ايجابي نبوده است بلكه جنبه مشورت داشته است . حال خود شما عقلا فكر كنيد اگر جنبه امري نداشت پس چرا پيامبر ناراحت شدند و گفتند برخيزيد و چرا فرمودند هرگز گمراه نمي شويد . و نيز چه كسي و به چه استنادي فهميده است كه سخن پيامبر جنبه مشورت دارد در حاليكه از خود ظاهر جمله هم مي توان فهميد كه جمله امري است . و نيز گفته اند شايد عمر ترسيد كه منافقين در آن ترديد كنند . اگر اينگونه بود پس چرا پيامبر فرمود هرگز گمراه نمي شويد و آيا خود پيامبر نمي دانست كه ممكن است منافقين در آن ترديد كنند ، يعني به گفته شما عمر از پيامبر بيشتر مي دانسته است !!!!!!!! معاذ الله  



+ نوشته شده  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت  16:57&توسط عبدالله   | 


اجتهادات عمر در يك كلام

1.      روز رحلت حضرت رسول گفت به خدا پيامبر نمرده است و هر كه بگويد مرده او را با تيغ مي گذرانم .

2.      مردم را از مهر نمودن زيادي بر زنان منع نمود .

3.      بر خلاف آيه و لا تجسسو شبها از راه پشت بام منازل براي كشف معاصي به خانه هاي مسلمين مي رفت .

4.      طريق مساوات بين مسلمين را كه رسول الله مقرر فرموده بود دگرگون ساخت . مهاجر را بر انصار و انصار را بر قبايل ديگر و عرب را بر عجم و سفيد را بر سياه برتري داد و توجهي به آيه ان اكرمكم عند الله اتقيكم ننمود .

5.      حد زناي مغيره بن شعبهرا جاري ننمود و شاهد چهارم را تهديد كرد .

6.      حكم حد شراب خوار را به سليقه و حدس خود تغيير داد .

7.      متعه حج و متعه زنان را تحريم نمود و حال آنكه تا سال سوم خلافتش بين مسلمانان عمل مي شد .

8.      امر خلافت را بعد از مرگش به شوراي شش نفري واگذار نمود .

9.      نوافل را به جماعت امر داد در حالي كه رسول الله اين كار را نمي كرد .

10. هنگامي كه رسول الله دستور دادند ورق و دفتري بياورند براي نوشتن دستور او گفت حسبنا كتاب الله و نگذاشت كه رسول الله چيزي بنويسد .

11. مانند خليفه اول از سپاه اسامه تخلف كرد .

12. اظهار شك در نبوت رسول الله .

13. شهادت مملوك را ملغي و دستور داد كسي حق ندارد به شهادت غلامان ترتيب اثر بدهد .

14. در بيعت گرفتن براي ابوبكر امت را به تهديد و تهويل شمشير و سنان مجبور كرد و در خانه يگانه دختر رسالت آتش افروخت و حريم آل محمد را از هم گسيخت .

15. نهي نمودن شخص جنب از اداي نماز تا زمانيكه دسترسي به آب پيدا كند يعني بر خلاف آيه تيمم در قرآن .

16. بدعت صريح در سه طلاق زنان بايك لفظ و در يك مجلس بدون رجوع بين آنها .

17. دفن شدن در مكان غير جايز مانند خليفه اول . عايشه گفت اين خانه من است در حالي كه او يك هشتم از يك نهم را داشت ولي همه خانه را غصب نمود . ابوبكر و عمر فقط از عايشه اجازه گرفتند در حالي كه بايد از همه زنان رسول الله اجازه مي گرفتند .

18. تغيير دادن اعمال وضو بر خلاف نص قرآن و سنت رسول خدا و سيره خليفه اول .

19. ساقط نمودن حي علي خير العمل از فصول اذان و اقامه و به جاي ان اضافه كردن جمله الصلاه خير من النوم .

20. مسلمانان را امر نمود كه درنماز چهار ركعتي بعد از تشهد اول در دو ركعت يكي از سلام هاي واجب يعني السلام علينا و علي عباد الله الصالحين بگويند و با اين حكم از اتمام نمازهاي چهار ركعتي امت را ممنوع نمود .

21. تصرف در وقت نماز مغرب و روزه داران كه به محض غروب آفتاب قبل از ديدن ستاره امت نماز بخوانند و افطار كنند و متخلفين را تهديد نمود به كفاره يك بنده آزاد كردن لذا مردم اغلب از ترس كفاره هنوز آفتاب كاملا پنهان نشده به نماز مغرب و افطار روزه مبادرت مي كنند .

22. تغيير دادن وقت نماز وتر از پيش از طلوع صبح به بعد از نماز عشا تا مردم ناراحت نباشند .

23. تصرف بي جا در محل نماز طواف در مسجد الحرام در مقام حضرت ابراهيم چون رسول الله به علم الهي مي دانست در زمان جاهليت محل علامت مقام را تغيير داده اند لذا امر فرمود به محل اصلي نصب كنند ولي عمر سليقه اش بالاتر بود و محل دوره جاهليت را پسنديد و سنگ علامت مقام را به محل قبلي انتقال داد .

24. اختراع گفتن آمين بعد از ختم سوره حمد در نمازهاي پنج گانه روزانه .

25. دست روي دست گذاشتن نماز گذار در حال قيام .



+ نوشته شده  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت  7:40&توسط عبدالله   | 

Template Designer : Green Apple